امروز: چهارشنبه ۱-شهریور-۱۳۹۶ / الأربعاء 01-ذو الحجة-1438 / Wednesday 2017-August-23

مناسبت روز
پیام سایت :

مقاله روانشناسی عمومی

مقاله روانشناسی عمومی

نگاهی بر روانشناسی عمومی
تعریف روانشناسی
اصطلاح سایکالوژی یا پسیکولوژی از دو کلمه یونانی ‍Psyche بمعنای روح و روان و Logos بمعنای مطالعه ترکیبی گردیده است.
ولی اصولا مطالعه بررسی خصوصیات مربوط به عادات، رفتار کردار و عکس العمل های یک فرد را روانشناسی یا بمعنای لغوی کلمه (مطالعه نفس) گویند.
از تمام عجایبی که بشر بدنبال آن می گردد چه در روی زمین و چه در آسمانها جالب ترین آنها بنظر می آید که خود بشر زنده باشد چه با مطالعات و تحقیقات علمی که در این زمینه شده با این نتیجه رسیده اند که بیشتر منظور از تحقیقات و بررسی های علمی از جنبه های مختلف طبیعی، اجتماعی و اقتصادی شناسائی طبیعت بشر بوده است تا خود طبیعت . دانشمندان نیز با مباحثات و مجادلات علمی تا اندازه ای با این نتیجه رسیده اند که بشر هنوز در مقابل مواهب طبیعت وجود ناچیز و بی فایده است و اگر چه علم ستاره شناسی ثابت کرده است که زمین تقریبا نزدیک به مرکز جهان است ولی با این وجود هنوز شناسائی موقعیت زمین برای بشر امری تصوری است. طبیعت هیچگاه احتیاج به شناسایی ندارد و از نظر بشری دلائل بسیار است که چرا اصولا بشر عقالمند به کشف راز طبیعت و تشخیص افراد ساکن در آن می باشد.


تاریخچه علم روانشناسی
واژه ای که بنام (روانشناسی) برای شناساندن علم مطالعه و بررسی رفتار رواج یافته ترجمه لغت پسیکولوژی ( یا با تلفظ انگلیسی سایکالاجی) می باشد که در اصل از دو کلمه یونانی پسیکه بمعنی روح و روان و لوگوس بمفهوم تحقیق و بیان مشتق شده است. پسیکه مفاهیم متعدد دارد. برخی آنرا بمعنی دیگر روان تفسیر نموده اند. این کلمه نام یکی از خدایان افسانه ای یونان قدیم بوده که در ابتدا زندگی بشری و فنا پذیر داشته بعدا در زمره خدایان در آمده و جاودان گردید.
کیفیت روح یا روان نیز ناشی از افسانه جاودانی پسیکه می باشد .بنابر کیفیت فوق تردیدی نیست دانش روانشناسی دارای تاریخچه طولانی فلسفی و باستانی است و آغاز آن از زمان شناخت بشر وسیله خودش و آشنائی او به کیفیات و حالات رفتاری خود و نسبت به محیط و اجزاء سازنده آن می باشد واین تاریخچه جنبه کاملا فلسفی داشته و شرایط یک عالم تجربی را نداشت زیرا روانشناسی دانشی نوین و جوان می باشد و تنها از اواخر قرن نوزدهم بصورت یک علم تجربی بمنظور مطالعه علمی رفتار در آمد. از اینجهت علیرغم گذشته فلسفی و باستانی بسیار طولانی آن تاریخچه علمی بسیار کوتاهی دارد .مع الوصف در این مدت قلیل گامهای بسیار مهمی در زمینه اشاعه مبادی علمی آن برداشته شده بطوریکه امروزه یکی از مهمترین و قابل توجه ترین علوم بشری می باشد .
بطوریکه بعدا اشاره می کنیم موضوع تحقیق دانش روانشناسی رفتار موجودات بطور کلی است .و دراین مطالعه بمسائل روح و روان آنطوریکه مورد نظر قدما و فلاسفه بوده و توجهی نمی شود و چه بهتر می بود که در ازاء واژه روانشناسی ، کلمه ((رفتار شناسی )) برای این دانش بکار می رفت تا هیچگونه ابهامی در موضوع باقی نمی ماند . ضمنا واژه ای مانند ((روانشناسی )) همواره حاوی کیفیات و حالات اورءالطبیعه و آنچه سابقا علم النفس می نامیدند می باشد و از اینجهت نمی توان در راه اثبات مبادی علمی آن کوشش لازم را بعمل آورد در صورتیکه ((رفتار شناسی )) مانند واژه های مشابه ((زیست شناسی )) یا ((انسان شناسی )) جنبه علمی این دانش را ظاهر ساخته و آنرا بحق در زمره علوم قرار می دهد .اساس علمی روانشناسی غیر قابل انکار و فعالیت دانشمندان در مطالعه علمی رفتار بدون تردید آنرا در جرگه علوم تجربی قرار داد و خواهد داد .با وجود این تا زمانیکه کلمه ((پسیکولوژی )) رایج می باشد لاجرم به حفظ و رعایت واژه مشابه فارسی آن یعنی ((روانشناسی )) هستیم . در عین حال کوشش باید بر این باشد که دانش مزبور را در جرگه سایر علوم تجربی و آزمایشگاهی قرار داده آنرا از فلسفه و ادبیات جدا سازیم .
نظری به تاریخچه فلسفی روانشناسی _ بررسی گذشته فلسفی و باستانی روانشناسی بسبب اهمیت آن در پیشرفت علمی روانشناسی الزامی است و بهمین جهت بتفصیل به شرح این تاریخچه از ازمنه قدیم می پردازیم . بشر بمنظور شناخت خود و کیفیت زندگی از زمانیکه قدرت تفکر منطقی یافت بفعالیت پرداخت ولی از آنجا که حدود دانش او محدود بود توصیف وابستگی حوادث رویدادها را در قالب عوامل و علل مرموز و ماوراءالطبیعه توجیه می نمود . مثلات تصور می کرد خدایان فعالیت های طبیعی ( رعد و برق و طوفان و باران و غیره ) را هدایت می کنند و بهمین ترتیب نیروها و قدرت ها درونی بشر را از طریق تاثیر قدرت ((ارواح )) تفسیر زندگی و تحرک و بطور خلاصه آنچه بستگی به زیستن داشت بوجود میاودند .مفارقت و جدائی آنها از کالبد سبب مرگ و نیستی می گردید .این طرز تلقی و توجیه همان اعتقاد بعالم روح بود که قرون متمادی تفکر آدمی را بخود انحصار داد .تنها در یک زمان اینگونه تفکرات جنبه منطقی و تا حدودی علمی بخود گرفت و آن نیز در زمان نوابغ یونانی مانند افلاطون و ارسطو بود که با گذشت آنان این جهش علمی نیز بزوال گرائی لازم است به نظریات این نوابغ در زمینه کیفیت زندگی و حیات اشاره نمائیم .
نظریه فلاسفه یونان _ از ابتدا ی سال ۶۹۰ قبل از میلاد خردمندان یونانی پیرامون نظام کلی جهان بحث وتعمیق نمودند و خواه و ناخواه این مباحث و نظریات با رابطه و پیوند انسان و عالم هستی نیز ارتباط یافت . پاره ای از این عقاید از نظر روانشناسی اهمیت داشتند و هنوز نیز ارزش خود رااز دست نداده اند .
در حدود سالهای میان ۴۹۰ تا ۴۳۵ ق. م امپداکلیس معتقد بود جهان هستی از چهار عنصر آب _ باد _ خاک و آتش ترکیب یافته است بقراط بین سنین ۴۰۰ تا ۳۷۷ ق. م این عناصر را بچهار خصلت و خوی آدمی تعبیر کرد و عقیده داشت حالت و مزاج افراد بستگی بموازنه و تعادل میان این چهار خصلت دارند . این نظریه هنوز کماکان از طرف بسیاری از دانشمندان مورد تائید می باشد و چهار مزاج بقراط را بطوریکه بعدا خواهیم دید اساس سازمان شخصیت دانسته و می کوشند از اینطریق میان طبایع بشری و صورجسمانی افراد ارتباط برقرار سازند . افلاطون عوامل طبیعی را به دو گروه اجسام و تصورات تقسیم نمود . برای تصورات دو منشا قائل شد : برخی ذاتی و همراه با روح و دیگران زائیده مشاهدات موجود زنده از راه حواس بودند .
از اینجا دو گانگی جسم و روح که در فرضیه روانی _ جسمی فلسفه و روانشناسی مطرح می شود بوجود آمد .
یکی از بزرگترین متفکران یونانی ارسطو در بسیاری از مقالات و آثار خود مسائلی را مورد بحث قرار داد که از جهت شناخت رفتار بشری از دیدگاه علمی بعنوان قدم اولیه محسوب می گردد . بدیهی است ارسطو نیز در چهار چوب محدودیتهای زمان خود گرفتار بوده است و نمی توانست مانند دانشمندان امروزه تفکر کاملا علمی داشته باشد . علیرغم این محدودیت ها نظریات علمی زیر از خلال نوشته های او آشکارند : (۱) دانش و آگاهی قابل توجهی در مورد تشریح و فیزیولوژی بدن (۲) تعبیر یادگیری در سایه همکاری تصورات در نتیجه تماس و مجاورت ، مقابله و تباین یا تشابه (۳) عقیده و تصوراتیکه حیوانات گروه یا مجموعه متوالی و مداومی تشکیل می دهند که از اشکال پست شروع ببالا ختم می شوند (۴) تاکید روی اشاعه و پیشرفت دانش متکی بر مشاهده و در نتیجه بر اساس توسعه علوم تجربی _ باید اشاره کنیم نظریه ارسطو با افلاطون که روش قیاس عقلی را پایه گذاری کرد و سبب پیشرفت فلسفه شد تفاوت دارد .
پس از ارسطو یونانیان به علم اخلاق توجه کردند از آن جمله زنو فیلسوف معتقد بود یک فرد عاقل باید تابع دلیل و برهان بوده و بر تمامی هوی وهوس خویش فائق آید و درمقابل خوشی ها و بلایا بی تفاوت و یکسان باشد . از طرف دیگر اپیکور عقیده داشت هدفهائی همانا لذت و خوشی است و هر عملی که باعث ایجاد عقاید یونانیان اهمیت بسزائی داشت و این نه تنها بواسطه مزیت و برتری آن بلکه در اثر حقیقتی بود که عرضه می داشتند و در پایان کار علم فلسفه را بمدت پانزده قرن در تحت سلطه و نفوذ خود در آوردند .
تفکر فلسفی در عصر مسیحیت _ بعد از تولد مسیح و نضج بعدی کلیسا توجه به علم و فلسفه بستگی به توجیه و تفسیر مذهب و تعالیم روحانی یافت . تفکر فلسفی جهت دیگری پیش گرفت ومسئله روح و جسم بر مبنای تعلیمات مذهبی پایه گذاری شد . از آنجا که در مذهب مسیح پدیده روح و کیفیات خاص آن جای مشخصی و قاطعی دارند هر گونه کوشش برای احتراز از دو گانگی روح و جسم بی ثمر بودو زندگی آدمی را بواسطه تجلیات روح می دانستند و جدائی از آنرا بصورت مرگ توجیه می نمودند .
علیرغم این نظریات دانشمندانی از میان روحانیون درصدد تحقیق در باره فعالیت های خاص بشر پرداختند که از میان آنها می توان به چند فرد اشاره نمود .سنت اگوستین بفعالیت های خود آگاه توجه نموده نظریه خود را در مورد هماهنگ ساختن و توسعه تدریجی آن اظهار داشت . وی همچنین روش خوشتن نگری را درباره فعالیتهای خود آگاه عنوان نمود و بدین ترتیب باعث پیشرفت قطعی آنچه که بعدها بنام روانشناسی فعالیت ذهنی معروف گردید شد .سنت توماس کوشش نمود تا علم و مذهب را با یکدیگر تطبیق و هماهنگی دهد . بنا بعقیده وی حقایق علمی متکی برمشاهده و تجربه اند و حال آن که حقایق مذهبی متکی بر قدرت توانائی آسمانی کلیسا می باشد .
احیاء علوم _ در قرن پانزدهم و شانزدهم تمدن غرب در جهات مختلفی کشانده می شد لکن صور و اشکال جدیدی در هنر _ ادبیات و موسیقی ظاهر شدند .اکتشافات جغرافیائی متعددی صورت گرفت و قدرت کلیسا بنحو موقعیت آمیزی مورد شک و تردید و اعتراض واقع شد تحقیقات علمی قابل ملاحظه ای در جریان بود که از مهمترین آنها تحقیقات کپرنیک در نجوم _کپلر در نجوم _گالیله در نور و نجوم _ نیوتن در فیزیک و روانشناسی بصری و سرانجام هاروی در فیزیولوژی می باشد .شاید سهم اصلی این دانشمندان در روانشناسی همانا تاکید آنان روی مطالعه عینی حقایق بطور کلی است .
روانشناسی ما قبل تجربی _مسئله سازش بشر با محیط از زمان ارسطو تا عصر دکارت بصورت مبهمی باقی مانده بود . دکارت در این باره دو عقیده مهم و قابل ذکر پیشنهاد کرد که یکی طرز کار میکانیکی بدن و دیگر تفسیری دو گانگی روح و جسم بود بدین معنی که روح و جسم موجودیت متفاوت داشته ولی در یک نقطه بدن با یکدیگر تلاقی می کنند .مسئله روح و جسم برای فلاسفه قرون هفدهم و هیجدهم امری بسیار مهم بود و بطریق مختلف و ازجهات متفاوت بروانشناسی معاصر نیز کشیده شد .
بعد از دکارت توضیحات مختلفی در زمینه فوق عرضه شدند که بطور خلاصه به سه مورد زیر اشاره می کنیم :
۱) موقعیت طلبی _ گولینکس و مالبرانش این دسته عقیده داشتند در موقعیت های لازم خداوند رابطه ای میان روح و جسم برقرار می کند .
۲) دوگانگی _ اسپینوزا _ طرفداران این فلسفه معتقد بودند روح و جسم دو جنبه مختلف یک عنصرند.
۳) تعادل روحی _جسمی _ لیپ نیتز و برخی از فلاسفه انگلیسی پیرو مکتب همراهی اندیشه ها معتقد بودند روح وجسم از یکدیگر جدا بوده و هرگز تلاقی نمی کنند مع الوصف فعالیتی بموازات یکدیگر دارند زیرا تحت تاثیر عوامل یکسان قرار می گیرند .
پیروان مکتب همراهی اندیشه ها یا بعبارت دیگر تجربیون خدمت دیگری بعلم روانشناسی نمودند بدین معنی که با ارائه فرضیه همراهی اندیشه ها نشان دادند پیشرفت فردی در سایه تجربه امکان پذیر است یعنی احساسات و افکار ساده از طرق مختلف به افکار و احساسات مرکب و متشکل تبدیل می شوند . توماس ها بز و جان لاک مبتکر نهضتی گردیدند که طرفدارانشان نوعی از همراهی اندیشه ها را بعنوان تفسیر اساسی فعالیت های روانی قلمداد نمودند . از میان این فلاسفه می توان از افراد سرشناس زیر نام برد:
برخلاف فرضیه همراهی اندیشه ها نظریه مکتب استعدادها وجود داشت که از میان طرفدارانش می توان از گروه آلمانی ولف و گروه اسکاتلندی راید و توماس بران بنابر نظریه مکتب استعدادها فعالیت مغز به قسمتهای مختلفی تقسیم می گردد که شامل عقل _ هیجانات امیال و نظائر آنها می شدند و هر یک مستقلا فعالیت داشتند .از این فرضیه دو زائیده مهم حاصل گردید که عبارت بود از :
۱) جمجمه شناسی شناخت رشد بخش های مختلف جمجمه که در آن مکاتب فوق طبقه بندی شده و هریک به بخش های مبنی از مغز مربوط می شدند .
۲) معرفی موضوعاتی تعلیماتی بمنظور تعلیم و رشد مکتب استعدادها .
هر دو نظریه فوق در برابر شواهد علمی جدید مورد تردید قرار گرفته اند ولی اثرات آنها هنوز در افکار مردم عادی پای برجا می باشد .

ظهور روانشناسی تجربی
در اواخر قرن هجدهم و اوائل قرن نوزدهم تجسسات و کشفیات قابل توجهی در زمینه های مختلف علمی مانند فیزیولوژی _ تشریح _ پی شناسی _ فیزیک _ شیمی و ریاضیات بعمل آمد که در پیشرفت روانشناسی تجربی بسیار موثر بودند .تحقیقات جالبی در مورد عمل فعالیت سلسله اعصاب و عضلات انجام دادند . بازل ستاره شناس که بعدا علاقمند به تفاوت های فردی در سرعت انتقال شد فرضیه معادله شخصی (انحراف فرد از معیار گروهی ) را ابداع نمود .فلورنس اولین آزمایش معدوم ساختن را اجرا کرد یعنی بترتیب قسمتهای مختلف مغز را برداشت و روی جانوران آزمایش های خود را انجام داد و مارشال هال اساس باز تاب ها را مطالعه کرد . وی نخاع شوکی ما را قطع نموده به مشاهده رفتار بود هر یک از اعصاب حسب بدون در نظر گرفتن نحوه تحریک احساس بخصوصی را سبب می شوند .کلود برنارد عقاید اساسی علم و وظائف غدد را ارائه داد که بعدها بنام کیفیت تعادل حیاتی خوانده شد .داروین نیز با تقدیم تئوری تکامل موجودات زنده زیست شناسی و روانشناسی جانوری را بوجود آورد .
روانشناسی تجربی در آلمان _ بجرات می توان اظهار داشت دانشمندان آلمان در تجربی نمودن روانشناسی سهم بسزائی داشتند و تجربیاتی که در اواخر قرن نوزدهم انجام دادند هنوز نیز مورد تائید محققین می باشد . از میان این دانشمندان باید از لوتزی نام بریم .
وبر جنبه روانی و ارتباط میان تحریک و عکس االعمل یا احساس را مطالعه کرد . فخئر آزمایش های و بر را توسعه داد و فرضیه ارتباط تحریک و احساس او را بصورت رابطه ریاضی در آورد .هلم هولتز با توجه به نظریات مولر فرضیات روابط میان رنگها و همچنین احساس شنوائی را بر اساس آزمایش های تجربی تدوین نمود که حتی امروزه نیز نظریات اساسی روانشناسی _کالبد شناسی و فیزیک را تشکیل می دهد .
روانشناسی تجربی در آلمان از سال ۱۸۷۹ یعنی زمانیکه ویلهم وونت اولین آزمایشگاه رسمی روانشناسی را در لایپزیک گشوده آغاز گردید . توجه وونت بیشتر معطوف با آزمایش در زمینه فعالیت آگاهی و هشیاری شد .گرچه برخی از نوشته های او جنبه تخیلی دارند ولی نقش وونت بعنوان یک روانشناس تجربی غیر قابل انکار می باشد ودر حقیقت او را می توان بانی روانشناسی جدید دانست .
همزمان با کتاب وونت در مورد روانشناسی فیزیولوژی ۱۸۷۴ بر نتانو کنایی بنام روانشناسی از نقطه نظر آزمایشی نگاشت که ابتدا مورد توجه قرار نگرفت ولی بتدریج اهمیت خاص یافت بر اساس آن مکاتب رفتار گرائی وگشتالت بوجود آمد که در فصول بعد به آنها اشاره خواهیم نمود .
روانشناسی در انگلستان _ از روانشناسی آزمایشگاهی وونت اثر چندانی در انگلستان مشاهده نمی گردید .تحت تاثیر فرضیه تکامل داروین سرفرانسیس گالتون دست بیک رشته مطالعات ابتکاری در زمینه تفاوت های فردی زد که شامل تحقیقات تاریخی روش تکوینی می گردیدند . ضمنا مفهوم ((آزمودن )) را برای سنجش یک خصلت خاص مطالعه نمود و روش همبستگی را بعنوان یک طریقه آماری برای تجزیه و تحلیل ارقام و اعداد ابداع کرد .
در تعقیب گالتون کارل پیرسون و اسپیرمن در پیشرفت روشهای آماری پیشقدم گردید و در این رشته انگلستان نقش رهبری را بدست آورد .
روانشناسی درفرانسه _ از آغاز روانشناسان فرانسوی علاقمند به مطالعه رفتار غیر عادی شدند .در سال ۱۷۹۲ پینل بیماران روانی را در یکی از بیمارستان های پاریس از غل و زنجیررهائی داد ( بیمارستان سالپتریر ) و در سال ۱۸۰۱ رساله ای درباره بیگانگی روانی نگاشت و بیماری روانی را مانند بیماریهای جسمی قابل درمان دانست .شارکو ، برنهایم ریبو و ژانه از جمله دانشمندان برجسته فرانسوی بودند که در تاریخ روانشناسی غیر عادی و روانپزشکی فرانسه مقامات شامخی دارا می باشند ، دانشمندان فرانسوی همچنین بمطالعه هیپنوتیزم (خواب مصنوعی ) که ابتدا وسیله مسمر مغناطیس حیوانی خواهند شده بود .علاقمندی فراوان نشان دادند .سگین خدمات فراوان در آزمایش تعلیم کودکانی که از نظر قوای دماغی ضعیف بوده و عقب افتادگی داشتند بعمل آورد . آلفردبینه و تئودورسیمون آزمودنی جهت سنجش هوش ابداع نمودند که از سال ۱۹۰۵ تاکنون تحقیقات متعددی روی آن انجام گرفته و بطوریکه بعدا خواهیم دید یکی از رایج ترین آزمونهای سنجش هوش کودکان می باشد .
روانشناسی در آمریکا _فعالیت روانشناسان آمریکائی تحت تاثیر سه عامل قرار گرفت : ۱) تجربیات آزمایشگاهی وونت ۲) فرضیه تکاملی داروین ۳) مفهوم منحنی طبیعی احتمالات گوس _ هر سه عامل در تجربیات آزمایشگاهی _ مطالعات تکوینی (ژنتیکی ) و روش آماری روانشناسی آمریکا منعکس شده اند .
بنیان گذاران روانشناسی در آمریکا باستثناء تعدادی مایل بودند مستقلا آزمایش های خود را تعقیب نمایند . مثلا استانلی هال و جیمزمک کین کتل هر دو در لایپزیک با وونت مطالعه نمودند با وصف این هال معروفیت خود را در اثر نفوذش روی فرضیات و نظریات روانشناسی فرهنگی آمریکا بدست آورد .هال نهضت مطالعه کودک را در آمریکا اشاعه داد و مقالات زیادی در باب روانشناسی کودک _ نوجوانی و کهولت نگاشت و اولین نشریه روانشناسی را بنام ((نشریه روانشناسی آمریکا )) چاپ و انتشار داد و در سال ۱۸۹۲ بعنوان اولین رئیس انجمن روانشناسی آمریکا انتخاب گردید . در مقابل همکارش کتل تاثیر بسزائی در نهضت آزمونهای روانی و مطالعه روانشناسی تفاوتهای فردی در آمریکا داشت .
ویلیام جیمز بمطالعه حافظه و انتقال یادگیری از راه تجربی پرداخت و ضمنا فرضیه تحریکی هیجان را تدوین کرد و از طریق کتاب خودش بنام ((اصول روانشناسی ، ۱۸۹۰ سالیان متمادی بر روانشناسی و تعلیم و تربیت آمریکا اثر گذارد .

مکاتب روانشناسی
از آنجا که دانش روانشناسی از زمینه های فلسفی _فیزیولوژی و فیزیک و با توجه به سهم عظیم و مهمی از یست شناسی _هیئت و نجوم و ریاضیات نضج گرفت اختلاف نظر فاحش در مورد مسائل مربوط به این دانش و روش های مطالعه و یا تجربه آن بوجود آمد که برخی نیز شایان توجه می باشند و روانشناسی را از جهات مختلف مورد بحث قرار می دهند .
برخی از محققین بکار مورد علاقه خود بدون توجه به فرضیات رایج ادامه دادند .
بدین ترتیب ابینگهوس در آلمان توجهی به وونت وبرنتابو نکرد و زندگی خود را صرف مطالعه درباره حافظه نمود – اولین آزمون نیمه تمام را تدوین کرد و هجاهای بی معنی را ابداع نمود و در زمینه یادگیری بخش در مقابل کل و دوباره یادگیری بصورت روش بخاطر سپردن مطالبی که فراموش می شدند تحقیق کرده مفاهیم متعدد دیگری درباره حافظه که تا امروز نیز باقی مانده اند بوجود آورد . ادوار ثرندایک یادگیری حیوانی را بدون توجه خاص به روانشناسی زمان خودش مطالعه کرد .
بطور کلی میان سالهای ۱۸۹۰و ۱۹۳۰ چهار مکتب اصلی روانشناسی نشو و نما نمودند .ضمن پیشرفت هر یک تعداد کثیری از روانشناسان از این مکاتب پیروی نموده کوشیدند با دلائل قاطع و علمی کیفیت رفتار را از دیدگاه مکتب مورد نظر خود توجیه کنند . اکنون باختصار بشرح هر یک می پردازیم .
مکتب روانشناسی درون نگری _ برای طرفداران این مکتب موضوع علم روانشناسی بر محور آگاهی قرار داشت و روش مطالعه نیز درون نگری بود . این روش بسیار دقیق بوده و از طریق آن فرد تجربیات خود را هنگامیکه تحت تاثیر محرک قرار میگرفت ( چه از طرف اشخاص و چه از جهت حوادث )تجزیه و تحلیل می نمود .
رهبر این مکتب ادوارد تیچنره انگلیسی بود که زیر نظر وونت تعلیم یافته و کاملا تحت نفوذ او قرار داشت . در سال ۱۸۹۲ تیچنر بدانشگاه کرنل آمریکا آمده و تا هنگام فوت در آنجا می زیست .مکتب درون نگری در سال ۱۹۱۰ به اوج شکوفان خود رسید و پس از آن بتدریج نزول نمود زیرا نتوانست جوابگوی دانش پژوهان آمریکائی برای مطالعه تفاوت های فردی _ یادگیری حیوانی _ آزمونهای روانی و بطور کلی روانشناسی علمی باشد خاصه آینکه این مسائل برای یک فرد پیرو این مکتب جزء دانش روانشناسی محسوب نمی گردد .
مکتب روانشناسی کنش _ روانشناسی کنشی بدون تردید جنبشی علیه مکتب درون نگری بود . در سال ۱۹۰۷ جیمز انجل چنین نگاشت .(( باید توجه کنیم روانشناسی کنشی در واقع روانشناسی فعالیت های ذهنی در مقابل روانشناسی عناصر ذهنی است .بعبارت دیگر روانشناسی چون و چرا در برابر روانشناسی چگونگی هشیاری است .))
جان دئویی و پس از آن هاروی کار که جملگی از دانشگاه شیکاگو بودند جزء رهبران شناخته شده نهضت روانشناسی کنشی محسوب می گردیدند .از آنجا که این مکتب توجه خاص بفعالیت افراد داشت هر گونه تحقیقات و تجسسات علمی را که منجر به استفاده عملی از روانشناسی می گردد تشویق می نمود . بدین ترتیب نفوذ مکتب شیکاگو در روش تعلیم و تربیت امریکا غیر قابل انکار می باشد .
مکتب رفتارگرائی _ نهضت بعدی مهم علیه روانشناسی سازمانی و کنشی مکتب رفتار گرائی بود که در واقع با کوشش جان واتسون آغاز گردید و بوسیله او شدیدترین تجلی خود را نشان داد. دوران این مکتب کوتاه و پر آشوب بود ولی اثرات بسیار عمیق بر جای گذارد .واتسن در دانشگاه شیکاگو دانشجوی روانشناس معروف انجل بود ولی بمطالعه رفتار موشها پرداخته و برای آنها هشیاری قائل نگردید .از آنجا که فرضیات داروین معمولا سلسله مراتبی را بیان می کند و فرد می تواند بدون التجا به هشیاری توانائی ها و قدرتهای حیوانات را بسنجد واتسن اظهار داشت هشیاری مفهومی درروانشناسی ندارد و آنچه باید مطالعه گردد رفتار می باشد . روانشناسی واتسن بطور وضوح جنبه خود کاری داشت .اولین مفهوم او ((عادت )) بود ولی بزودی توجه به مطالعات پاولف در زمینه پاسخ های شرطی نمود و روش های مزبور را زیر بنای سازمان فرضیات خود قرار داد .
مکتب رفتار گرائی ازتمام مطالعات روانشناسی باستثناء مسئله هشیاری استقبال نمود .
توضیحات مربوط به چون و چرا مفهومی نداشت . آنچه مهم می نمود عامل ((چگونگی )) بود .
مکتب روانشناسی گشتالت _ در آلمان نهضتی در مقابل درون نگری و تجزیه و تحلیل هشیاری از طریق عوامل آن بوسیله ماکس ورتایمر رواج یافت .
این نهضت بر این اساس بود که هشیاری را به بخش های ترکیب کننده خودش تجزیه کنند ( بخصوص زمانیکه ادارک بطور وضوح با ماهیت محرک ها متفاوت باشد ) .مثلا در مورد پدیده فای ( حرکت ظاهری بصری ) حرکت زمانی مشاهده می شود که در واقع عاملی برای حرکت واقعی وجود ندارد .چنین اختلافاتی معتقدین مکتب گشتالت را بر آن داشته است که اظهار دارند ، هیات کلی از جمع بخش های خودش تفاوت دارد ، (لوبن ۱۹۳۹) ..در حدود سال ۱۹۳۰ رهبران گروه آلمانی این نهضت به آمریکا رفتند تا از نفوذ آلمانها در امر تعلیم و تربیت رهائی یابند . ورتایمر _ کافکا _ کهلر _ لوین چهره های آشنائی در محافل دانشگاهی امریکا بشمار میایند . مکتب گشتالت مسئله مطالعه هشیاری را بعنوان مهمترین اصل در روانشناسی بررسی ننمود بلکه توجه وسیعی به مناسبات مشترک و مطالعه بخش های وسیع تر رفتار معطوف داشت .
سایر نهضت ها _ می توانیم فهرست سایر مکاتب را بصورت نامحدودی ادامه می دهیم زیرا هر کجا استادی قابل احترام و سرشناس وجود داشت طرفدارانی برای بسط نظریات و انجام تجربیات و تحقیقاتش گرد می آمدند . نام بسیاری از این اساتید را هنگام بحث در باره انگیزه و هیجان _ یادگیری و نظریات مربوط با آن _ ادارک و احساس _ شخصیت و رفتار غیر عادی ذکر خواهیم نمود . در اینجا باید اشاره کنیم از خصوصیات بارز روانشناسی امروزی آنست که تحقیقات و مطالعات هر فرد مشروط بر اینکه ضبط کافی از جهت علمی منظور نموده باشد برای انجام آزمایش های وسیع دیگر پذیرفته می شود در این زمینه نتایج گذشته را صرفا برای انکه متعلق به مکتب خاصی است مردود نمیشمارند . اکنون قبل از خاتمه این بحث باید بدو مکتب دیگر که بر روانشناسی بخصوص از نقطه نظر مردم عادی اثر گذارده اند اشاره کنیم .این نهضت ها عبارتند از : ۱) مک دوگال و مقصود یون و ۲) فروید و تجزیه و تحلیل کنندگان .
مک دو گال _ در سال ۱۹۰۸مک دو گال دانشمند انگلیسی که در امریکا تدریس می نمود کتابی بنام ((مقدمه بر روانشناسی اجتماعی)) نگاشت .مهمترین پیام کتاب تاکید نویسنده روی غرائز بعنوان اصلی ترین عوامل انگیزش بشر بود . نظر مک دو گال غرائزی که بصورت خصومیت _توانایی و یا بازتاب های پیچیده ظاهر می شدند نبود بلکه مقصود غرائزی بودند که در محاوره روزمره بحث می گردیدند .هفت غریزه را بشرح زیر بیان داشت : فرار _ ستیزه جوئی _ کنجکاوی _نفرت _ رفتار والدین _حمایت شخصی _تحقیر شخصی ضمنا غرائز مذکور را همراه با هیجان مربوطه ذکر نمود مثلا فرا و ترس ستیزه جوئی وخشم و غیره .
فروید _فعالیت سیگموندفروید و پیروان مکتب تجزیه و تحلیل روانی با روانشناسی متعارفی رابطه چندانی ندارد گر چه افراد عادی با نظریات تجزیه و تحلیل کنندگان آشنائی بیشتری تا با روانشناسی بطور اعم دارند .بنظر فروید تمایلات جنسی (منظور بطور کلی است و با مفهوم عادی آن تفاوت دارد . اساس انگیزه فعالیت بشری را تشکیل می دهد .این تمایلات در ناخود آگاه (نهاد ) قرار دادند و بواسطه فعالیت های خود آگاه (خود و فراخود ) سرکوب می شوند . سرکوبی منجر بجدال می گردد و از راه تخلیه یعنی از میان بردن آنچه سرکوب شده است آرامش حاصل خواهد شد .از آنجا که این انگیزه ها در ناخود آگاه وجود دارند و آشکار نیستند باید از یک تجزیه و تحلیل کننده (پسیکانالیست ) متبحر برای کشف انگیزه ها و مسائل سرکوب شده یاری گرفت .

نظریات فروید سبب تحولات وسیع و عمیقی در شناخت رفتار آدمی ( بخصوص رفتار غیر عادی ) گردید که در فصول بعد مشروحا به آن اشاره خواهیم نمود پیروان فروید نیز در اشاعه نظریات استاد کوشیدند گر چه هر یک بنا بر سلیقه و تمایل خود را در آن دخل و تصرفاتی انجام دادند . آدلر و یونگ انگیزه جنسی را کمتر تاکید نمودند .هورنی فروم و سالیوان نیز مکتب تجزیه و تحلیل روانی نوین را اشاعه دادند ولی همه این افراد تحت نفوذ افکار فروید قرار داشتند .سهم فروید در پیشرفت روانشناسی دینامیک و شناخت انگیزه های بشر بطوریکه خواهیم دید غیر قابل انکار است .

موضوع علم روانشناسی
روانشناسی ( یا بهتر بگوییم رفتارشناسی ) کیفیت رفتار موجودات (ارگانیزم ) را با استفاده از روشهای علمی مورد بررسی و تحقیق قرار می دهد . مطالعه رفتار بطور کلی موضوع علم روانشناسی را تشکیل خواهد داد واین بررسی صرفا جنبه مطالعه رفتار آدمی را در بر نمی گیرد بلکه شامل رفتار کلیه موجودات خواهد شد . با توجه به این امر اصول برای روانشناسی یک تعریف کلی ذکر می کنیم تا بتواند از جمیع جهات جوابگوی نظریات مطالعه علمی رفتار باشد .
((دانش روانشناسی درباره مجموع وقایع قابل تحقیق که ارتباط با رفتار موجودات زنده دارند مطالعه می کند . ))
گرچه از زوایه دید روانشناسان مختلف تعریف فوق بطرق متفاوتی می تواند تفسیر گردد ولی جنبه کلی آن در هر حال بفعالیت های موجود زنده ارتباط می یابد . بدیهی است می توان رفتار را از جهات کلی و یا جزء بجزء مطالعه نمود .
در تعریف روانشناسی روی ((مطالعه علمی )) تاکید بسیار نمودیم بنابراین باید ابتدا بتشریح روش علمی و کیفیات خاص آن پرداخته آنگاه رفتار را بررسی نماییم .

تعریف علم
بطور کلی عبادت از یک سلسله دانش تنظیم شده و طبقه بندی گردیده درباره پدیده های جهان می باشد . معمولا علوم را بسته به موضوع بدو گروه علوم خالص و علوم اجتماعی تقسیم می کنند، سردسته علوم خالص ریاضیات و سپس علوم دیگر مانند فیزیک شیمی _ زیست شناسی و غیره در زمره علوم خالص محسوب می گردند . از میان علوم اجتماعی جامعه شناسی _ علوم اقتصادی _ تربیتی و فلسفه را می توان نام برد . روانشناسی در سر حد علوم خالص و اجتماعی قرار دارد . زیرا از یک جهت رفتار زائیده زندگی موجود و در اثر فعالیت دستگاه های بدنی است و چون روانشناسی در حقیقت مطالعه علمی رفتار است بنابراین جزء علوم زیستی بشمار می رود . از طرف دیگر رفتار موجود بخصوص آدمی تحت شرایط خاص محیطی تجلی می کند پس روانشناسیس را باید در زمره علوم اجتماعی نیز قرار داد . علیرغم این کیفیت ، توجه به شناخت رفتار در محیط آزمایشگاه و با استفاده از روشهای علمی که در سایر علوم خالص منظور می گردد زمینه را برای قرار دادن روانشناسی در جرگه علوم خالص مانند زیست شناسی روز بروز فراهم تر می سازد .
تنها بواسطه وسعت زیاد این علم و شامل بودن آن به مسائل تربیتی و اجتماعی است که الزاما در حال حاضر باید آنرا در حد فاصل علوم خالص و اجتماعی قرار داد ولی بهیچ روی نباید با فلسفه و ادبیات همقرینش ساخت .

روش علمی
آنچه به علمی شدن روانشناسی کمک می کند کاربرد روشهای مشاهده و تجربه در مطالعه رفتار است .در حقیقت مشاهده تحت مراقبت و کنترل دقیق فنی ( تجربه )) خوانده می شود . هر تحقیق روانشناسی حاوی مشاهدات متعدد می باشد وشرایط یا تجربه علمی را داراست .معمولا تحقیقات علمی مستلزم مراحل زیرند :
۱_مشاهده _ مشاهده شامل جمع آوری تعداد زیادی وقایع و حوادث است .
۲_طبقه بندی _حوادث وقایعی که از طریق مشاهدات بدست می آیند گروه بندی و تنظیم می گردند .
۳_تحقیق یا رسیدگی _ رسیدگی در مورد چگونگی وقایع از آنجهت است که در یکسان بودن نتایج تردیدی وجود نداشته باشد .
۴_ نتیجه کلی _ یکسان بودن نتایج را بصورت قانون و قاعده کلی تدوین می کنند .
بعدا خواهیم دید بسیاری از تحقیقات روانشناسی بخصوص در موارد تجربی و آزمایشگاهی مراحل چهارگانه فوق را طی نموده و از نظر ماهیت و چگونگی هیچگونه عقب از سایر تحقیقات علمی نشان نمی دهند .

مفهوم نظریه علمی
نظریه علمی باید بر اصول عینی برقرا بوده و قابل اثبات باشد .
بنابراین این نظریاتی که جنبه ذهنی دارند جائی در مفاهیم علمی نخواهند داشت . بعبارت دیگر آنچه عینی است قابلیت تکرار و آزمایش داشته بر اصول عینی قرار گیرد توجه به نکات زیر در مورد علوم بطور عموم و روانشناسی بطور اخص الزامی می باشد.
الف _ ((عالم همیشه مشکوک و مردد است )) _ مسئله تردید داشتن نسبت به آنچه هنوز با اثبات نرسیده از خصوصیات کلیه علوم می باشد ، روانشناس (یا رفتارشناس) بتمام نظریات و عقایدی که بر روابط میان موجودات زنده و محیط آنها مربوط می شود مشکوک بوده و آزمایش می نماید .
ب_((فقط پدیده های قابل رویت را می توان بررسی کرد)) روانشناس مانند سایر دانشمندان معتقد است تنها پدیده های قابل ملاحظه را می توان تحت بررسی و تحقیق قرار داد .این نظریه علمی واقعیت زمانی و مکانی و کیفی و جنبه کمی ماده و یا پدیده ای را که در زمان و مکان خاصی وجود دارد در مد نظر میگیرد .از این جهت دانش روانشناسی (رفتار شناسی) با نیروهای مرموز و پنهانی و یا مربوط به ارواح ارتباطی ندارد .
ج_(( کلیه حوادث ناشی از علل خاصی می باشند .)) _ بعبارت دیگر برای هر حادثه علتی وجود دارد .این نظریه را می توان برای تمام علوم ذکر نمود و بنام (( تصمیم کلی)) خوانده می شود . هر حادثه دلیل دارد که خود نیز معلول دیگری است .قوانین روانشناسی موید آن هستند زیرا هر رفتار دلیل دارد و هرگز وضعیتی بدون دلیل بوجود نمی آید .
د_(( علم با ارزشهای اخلاقی ارتباطی ندارد)) _ عدم ارتباط با ارزشهای اخلاقی از خصوصیت کلیه علوم است . از همین روی روانشناس رفتار بشر را بدون تشویق و تحسین مطالعه می کند . در علوم خوب یا بد _مفید یا بی اثر _ زشت یا زیبا _ عامیانه یا تربیت شده اخلاقی یا غیر اخلاقی و نظایر آنها وجود ندارد .دانش مکشوفه وسیله یک دانشمند ممکن است از نظر اجتماعی تعابیر خاصی یابد ولی در نظر عالم صرفا حقیقت محض جلوه می نماید.
ه_ (( علم فرضیات و نظریات جدید را می پذیرد )) _ گرچه نتیجه گیری کل با توجه به طبقه بندی مشاهدات نظر نهائی علم است ، در اکثر موارد لازم است فرضیه یا نظریه ای را که می تواند حقایق را تشریح کند پذیرفت و یا لااقل آنرا که بیشترین استفاده را دارد انتخاب کرد .
با توجه به آنچه گفتیم آشکار روانشناسی علمی باید دارای شرایط خاص باشد . متاسفانه بسیاری افراد خود را روانشناس می دانند و تصور می کنند با در نظر گرفتن عقل سلیم و یا قضاوت و احساس متعارفی می توانند در مسائل روانشناسی و شناخت رفتار دخالت نمایند . از آنجا که زندگی روزانه ما از نزدیک با رفتار سایر مردم بستگی دارد که کمتر متوجه فرق و امتیاز ما بین مشاهدات علمی و آنچه بر حسب اتفاق وتصادف در زندگی پیش می آیند می شویم .علیرغم این کیفیت همواره باید در نظر داشت روانشناسی متعارفی بر پایه مشاهدات اتفاقی استوار بوده ممکن است درست یا اشتباه باشد ، روش تجربه و اندیشه در رفتار مردم در حالات مشخص بما میاموزد افراد در آینده احتمالا چگونه رفتار می کنند . با این وصف روش مزبور جزء روانشناسی متعارفی بوده اغلب نتایج درستی ببار نمی آورد . در اینمورد مثالی ذکر می کنیم .در یک تحقیق از عده ای دانشجوی رشته روانشناسی یکی از دانشگاه ها پرسیده شد آیا اطفال باهوش دچار ضعف و سستی جسمانی می باشند ؟ اکثریت قریب به اتفاق پاسخ مثبت دادند در حالیکه مدارک در دست جهت مخالفت آنرا نشان می دهد . تفاوت اساسی میان روانشناسی متعارفی و روانشناسی علمی را باید در روش رسیدن به نتیجه کلی جستجو نمود . روش علمی بر اصول عینی و روانشناسی متعارفی برپایه ذهنی قرار دارند .

کیفیت رفتار
از انجا که در تعریف روانشناسی روی کلمه ((رفتار )) تاکید فراوان نمودیم لازم است بشرح و بسط در این مورد پرداخته و بدو نکته بشرح زیر توجه کنیم : ( الف ) رفتار چیست و (ب ) مفهوم علمی آن چگونه می باشد .
تعریف لغوی رفتار عبارت است از جمیع فعالیتهائیکه از موجود زنده سر می زند نه آنهائیکه بر او وارد می گردد .راه رفتن _ مطالعه کردن _ داد و ستد اجتماعی _ و نظایر آنها رفتار های مورد مطالعه رفتار کلی نشان می دهد و ضمنا روانشناس مایل است مطالعه خود را محدود بررفتار یک موجود کامل بنماید . از این جهت کار او با فیزیولوژیست یا زیست شناس که روی بخش های خاصی از موجود مطالعه می کنند و یا جامعه شناس که گروه های متعدد را در نظر می گیرد تفاوت دارد . در مرتبه دوم روانشناسی به آن جنبه هایی از رفتار که قابل مشاهده هستند توجه می نماید . بدین جهت افکار خصوصی و رفتارهای مشابهی که جنبه مشاهده ندارند زمانی مورد توجه روانشناس قرار می گیرند که بطریقی آشکار گردند .
در تعریف رفتار از نظر روانشناس می توان چنین اظهارداشت که آن عبارت از خصوصیات قابل مشاهده و فعالیت های کلی یک موجود زنده کامل می باشد . تردیدی نیست در مطالعه رفتار باید توجه کامل به محرک و پاسخ مبذول داشت که در زیر بشرح آنها می پردازیم :
۱_ محرک _محر عبارت است از یک عامل محیطی که روی موجود (ارگانیزم اثر گذارد و در آن تغییراتی می دهد .این عامل بصورت انرژی بوده و ایجاد فعل و انفعالاتی در موجود می نماید که در نتیجه پاسخ ظاهر می گردد .محرک ها انواع مختلف دارند .گاه صوتی _ زمانی بصری و هنگامی نیز جنبه لامسه بخود می گیرند .محرک هائیکه از خارج بر موجود وارد می آیند .محرک های خارجی یا برونی و آنهائیرا که از درون سبب بروز تغییرات می گردند محرک های داخلی یا درونی می خوانند .بمنظور روشن شدن مطلب بذکر یک مثال علمی می پردازیم .فرض می کنیم روانشناسی مایل باشد میزان تشخیص و تمیز طفل دو ساله ای را درباره قطعات مکعب ها و دوایر چوبی بسنجد .آزمایش را قبل از صرف غذای کودک انجام می دهد تا پاداش (بصورت شیرینی) موثر تر واقع گردد. پس از اینکه (( بازی )) را برای طفل شرح داد شیرینی را زیر مکعب چوبی گاهی سمت راست و زمانی سمت چپ قرار می دهد تا کودک بتواند از روی شکل ، قطعه چوب مورد نظر را انتخاب کند و هر زمان چوب مکعبی شکل را بر می دارد شیرینی را بعنوان پاداش دریافت نماید . این آزمایش آنقدر ادامه می یابد تا کودک از عهده تمیز اشکال بر آید . در این مثال چند نوع محرک تشخیص می دهیم . ابتدا کودک علاقمند بوضع قرار گرفتن قطعه چوب بوده شکل آن برای او اهمیتی نداشت ولی کم کم شکل چوب نیز سبب تغییر رفتارش می گردد و خواه سمت راست یا چپ قرار می گیرد کودک چوب مکعبی شکل را انتخاب می کند .بنابراین محرک موثر در آغاز آزمایش وضع قرار گرفتن قطعه چوب و محرک اصلی شکل چوب بود که گر چه در ابتدا تاثیری نداشت ولی کم کم موثر گردید هر دو محرک برونی می باشند .
تامل برای گرسنه شدن کودک قبل از شروع آزمایش نیز معلول اصل مهم دیگری است .
تحریکات گرسنگی که بصورت انقباضات ناحیه معده آشکار می گردند موسوم به محرک درونی می باشند .محرک های درونی در رفتار و ظاهر شدن آن اثر بسیار دارند در جستجوی غذا شتافتن و یا طلب آب کردن و یا علاقمندی به همنشین نشان دادن جملگی معلول اشاراتی است که در محیط داخلی موجود بوجود می آیند .بهمین ترتیب رفتاری که از فردی بطور عادت سر بزند بستگی به محرک های درونی دارد و هر پاسخی اشارتی برای پاسخ بعدی خواهد بود .
با توجه به مثال در مورد کودک دو ساله ملاحظه می کنیم قطعات چوبی و شیرینی محرک هایی با وظایف کاملا متفاوتند .قطعات چوب اشارتی هستند که موجب هدایت رفتار می گردند .شیرینی از طرف دیگر محرکی است که نقش کاملا متفاوت دارد و در حقیقت محرک تقویتی بشمار می رود .علاوه بر این ، وظایف متحرک در ایجاد انگیزه ها نیز تاثیر کامل دارد .
واژه محرک در روانشناسی بطوری عمومیت یافته که تقریبا مترادف با علت بکار می رود . باید در نظر داشت یکی از مهمترین مشخصات محرک حتی اگر آنرا مترادف با کلمه علت بدانیم قابلیت اندازه گیری و توصیف فیزیکی آن است .
اگر علتی چنین خصوصیتی را داشت می توان نام محرک با آن اطلاق نمود . ضمنا باید علاوه کنیم محرک صرفا یکنوع انرژی فیزیکی نمی باشد ، بلکه باید لااقل سه خصوصیات زیر را داشته باشد : (۱) محرک باید بتواند ایجاد پاسخ کند بعبارت دیگر باید بدانیم در گذشته نیز پاسخ ایجاد نمود تا نام محرک با آن نهیم . محرک بستگی بیک طبقه مخصوصی از موجودات زنده دارد . مثلا صوتی برابر پنجاه هزار سیکل در ثانیه ممکن است در شب کور ایجاد پاسخ کند ولی بر سایر موجودات اثری نداشته باشد. ۳) هرمحرکی روی گیرنده خاصی اثر می گذارد و گیرندگان عصبی دیگر را تحریک می نماید .

۲_ پاسخ:
تغییراتی که محرک در موجود (ارگانیزم) بوجود می اورد بطور کلی پاسخ خوانده می شود . همانطور که در مورد محرک گفتیم برخی اوقات پاسخ ها ظاهر می شوند که در اینصورت به آنها رفتار می گوییم و زمانی نیز پاسخ آشکار نمی گردد و امکان مشاهده آن وجود ندارد در این مورد نیز پاسخ درونی در خور توجه است زیرا بسیاری از بیماریهای روحی را سبب خواهد شد. موجود زنده در برابر محرک ها پاسخ های وسیع و متنوع می دهد.
بطوریکه مطالعه جمیع آنها در یک لحظه خاص امکان پذیر نمی باشد . مثلا زمانیکه مشغول مطالعه این سطور هستید ممکن است برای راحتی بیشتر در صندلی خود جابجا شده تحت تاثیر اصوات ناراحت کننده اطاق قرار گرفته و یا محتاج ترک مطالعه برای نوشیدن آب شوید . بنابراین بعلت پیچیدگی رفتار ، روانشناس (مانند سایر محققین علوم دیگر ) برای مطالعه دقیق تر یکی از این عوامل را انتخاب می کنند .ضمنا کوشش روانشناس آنست که پاسخ ها را از جنبه کیفی بصورت کمی در آورده هر یک را مورد مطالعه قرار دهد .
بدیهی است امکان دارد درمقابل هر محرک پاسخی ظاهر نگردد. روابط محرک پاسخ در مطالعه رفتاراهمیت خاص دارند . گاه نیز پاسخی سبب ایجاد پاسخ دیگر می شود که در اینحالت روابط پاسخ_ پاسخ اهمیت می یابند. ضمنا چون موجود (ارگانیزم) نیز نقش حساسی دارد معمولا در این روابط ارگانیزم را بین محرک و پاسخ یا دو پاسخ قرار می دهند.

متغیرهای مستقل و وابسته
چنانچه محرکی شدت یا ضعف یافته کم یا زیاد شود آنرا متغیر مستقل می نامند. در برابر این کیفیت پاسخ نیز زیاد یا کم خواهد شد که در این حال با آن متغیر وابسته گویند. بهترین مثال برای نشان دادن اثر متغیر مستقل روی ارگانیزم و ظاهر شدن متغیر وابسته زمانی است که در کنار پنجره ای مشرف بر جاده ای قرار گیریم و صدای تدریجی بارکش پر قدرتی را بشنویم. صدای تدریجی کامیون بصورت متغیر مستقل می باشد زیرا هر قدر فاصله آن از ما کمتر می شود بر شدت صوت افزوده خواهد شد بطوریکه تدریجا برای رفع ناهنجاری یا به بستن پنجره اقدام نموده و یا از آن دور می شویم. پاسخ ما که آن نیز تدریجا آشکار می گردد متغیر وابسته میباشد. مثال دیگر چنین است که اگر بتدریج نور چراغ سقف اطاق را کم کنیم (کاهش نور چراغ متغیر مستقل است) برای بهتر خواندن صفحه کتاب را بچشمان خود نزدیکتر خواهیم نمود. (متغیر وابسته نزدیک نمودن صفحه کتاب بچشمان می باشد) در آزمایشگاه بمنظور سنجش دقیق رفتار محرک را بنابر مقتضیات ازمایش کم یا زیاد می نمایند و بدین ترتیب پاسخ (متغیر وابسته) نیز قابل اندازه گیری خواهد شد.

رشته های روانشناسی
بمنظور آشنایی بیشتر باحدود فعالیت های روانشناسی بطور اختصار بشرح رشته های مختلف این دانش می پردازیم . معمولا دامنه تحصیلات علمی در روانشناسی شامل لیسانس (حدود چهار سال) ، فوق لیسانس (یک الی یک سال و نیم) و دکترا (سه و نیم الی چهار سال و نیم بسته به آنکه کارورزی انجام شود) می گردد. حدود فعالیت روانشناسان نیز مانند وسیع بودن دامنه مطالعات وسعت دارد و بطوریکه بعدا خواهیم دید روانشناسان نه تنها به امر تدریس و تحقیقات دانشگاهی می پردازند بلکه در بیمارستانها و مراکز درمانی و صنعتی فعالیت مینمایند و بسته به رشته تخصصی خود بطریقی به اجتماع خدمت می کنند. بدیهی است تحصیلات در سطح لیسانس بهیچ روی کافی نبوده و باید تا حدود دکترا پیشرفت نمود تا بمفهوم واقعی آشنایی با مبادی رفتار شناسی میسر گردد.

روان شناسی به عنوان یک حرفه (شغل)
یکی از مهمترین هدفهای روانشناسی استفاده عملی از اصول و قواعد و فرضیات نظری دریافتن روشهای نوین بمنظور گشودن مشکلات و معضلات اجتماعی و فردی است. این وظیفه بر عهده روانشناسان است که در جهان امروز به امور تحقیقاتی _ تدریس_ خدمات خاص مانند مشاوره _ راهنمایی و تشخیص و درمان ناهنجاری های رفتار اشتغال دارند. غالب روانشناسان در بیشتر از یک مورد فوق فعالیت می نمایند مثلا کسانی که تدریس می کنند بتحقیقات نیز دست می زنند و یا به امور تشخیصی و درمانی می پردازند. از آنجا که روانشناسان از نظر تحصیلات و تعلیمات و زمینه های تخصصی خود تفاوت های زیاد با یکدیگر دارند حدود فعالیت آنان نیز کارگاهها، آزمایشگاهها، کلاسهای درس، بیمارستانها، مراکز آموزشی، همکاری با پزشکان، مراکز دولتی، ارتشی و نظایر آنها را شامل می گردد. در غالب کشورهای جهان من الجمله ایران ۶ انجمن های روان شناسی تشکیل گردیده و فعالیتهای بسیار وسیع در زمینه انتشار کتب ، مجلات علمی، تشکیل سخنرانی ها، تحقیقات و نظایر آنها انجام می دهند. در هیچ یک از نقاط گیتی فعالیت این انجمن ها مانند انجمن روانشناسی امریکا چشم گیر و پر دامنه نیست.
اکثر روانشناسان آمریکائی عضو انجمن روانشناسی آمریکا میباشند. در سال ۱۹۶۷ این انجمن ۲۵۸۰۰ نفر عضو داشت که در ۲۷ شعبه مختلف آن فعالیت می نمودند. در سال ۱۹۶۹ تعداد شعب انجمن به ۲۹ شعبه رسید. در زیر شعب مختلف انجمن روانشناسی آمریکا بمنظور نمایاندن وسعت فعالیتهای آن ذکر می شوند.
نمودارهای زیر پس از تحلیل پاسخ های روانشناسان در آمریکا تهیه گردیدند.

ارتباط روانشناسی با سایر رشته ها
روانشناسی در عصر حاضر در بسیاری از مواد با رشته ها و حرف مختلف ارتباط می یابد. از نظر سوابق تاریخی بستگی روانشناسی به علوم فلسفی و طبیعی انکار نکردنی است. از بسیاری جهات استفاده از روانشناسی همراه با سایر رشته قابل توجه می باشد و روانشناسان از نزدیک یا متخصصین دیگر همکاری نموده دانش و تخصص خود را در خدمت آنان قرار می دهند.
اساس زیستی رفتار
طرح های رفتاری بر اساس سه عامل اصلی قرار دارند: توارث، رشد، و یاد گیری. این سه عامل هر یک در ساختمان جسمانی ارگانیزم، رشد و نمو آن و اثرات تجربه و آموزش بر روی آن صاحب اثرند و میان آنها روابط و بستگی نزدیک وجود دارد. توارث رشد موجود را محدود می سازد و ساختمان جسمانی مشابه سایر موجودات آن دسته خاص را ایجاد می کند و پایه و اساس رفتار ارگانیزم را در محیط خودش بوجود می آورد. در این فصل اساس زیستی رفتار را از جهت توارث و رشد مورد بررسی قرار خواهیم داد.
توارث
ترکیب یاخته ها
هر یاخته موجود زنده در غشائی به نام پرده موسوم است قرار دارد. در داخل این پرده سیتوپلاسم ماده ای لعابی شکل سطح کل یاخته را می پوشاند و در میان آن هسته یاخته واقع شده است. هسته شامل کروموزوم هاست که دارای عناصری بنان ژن ها می باشند. ژنها معمولا نامرئی هستند و حتی با ریز بین های قوی نیز قابل رویت نیستند. تصور می کنند ژن ها فعالیت های شیمیایی داشته و بصورت محلل برای تاثیر در رشد عوامل و عناصر فعالیت می نمایند بدون آنکه خود دچار هیچگونه تغییری گردند.
تحقیقات اخیر نشان داده اند که هر یک از یاخته های انسان دارای چهل و شش کروموزوم است که بصورت جفت جفت قرار دارند. در یاخته های تناسلی (تخمک ۵ و اسپرماتوزوئید) ۲۳ کروموزوم وجود دارند که پس از لقاح سلول تخم دارای ۴۶ کروموزوم خواهد بود.
در تخمک دو کروموزوم ×× ناقل کلیه صفات جنسی زنانگی و در اسپرماتوزوئید دو کروموزوم XY فقط کروموزوم Y انتقال دهنده کلیه خصوصیات و صفات مردانگی است می باشند هر یک از کروموزوم ها دارای تعداد شناخته نشده ای از ژن ها هستند.
انتقال صفات زنانگی و مردانگی از والدین به فرزندان و همچنین احتمال بوجود آمدن پسر یا دختر می باشد. بطوریکه اشاره شد وجود کروموزوم Y باعث می گردد که نوزاد پسر شود.
انتقال صفات زنانگی و مردانگی و تعیین جنسیت در انسان بطوریکه ملاحظه می شود تمام تخمکها حامل کروموزوم X بوده ولی نیمی از اسپرماتوزوئید ها ناقل کروموزوم Y می باشند. جنس جنین بستگی به نوعی از اسپرماتوزوئید که با تخمک لقاح می کند خواهد داشت.
پس از لقاح سلول تخم که از ترکیب سلول های جنسی زن و مرد و دارای ۴۶ کروموزوم است بلافاصله شروع بتقسیم شدن می کند و زمانی که در دیواره رحم جای می گیرد از یک یاخته تبدیل به چندین یاخته شده است. سلول تخم ضمن تقسیم از مراحل متعددی می گذرد که شرح آن بتفصیل در کتب زیست شناسی آمده است. در مرحله نهایی که بنام گاسترولا معروف می باشد دارای سه پوشش سلولی است که هر یک بخشی از ساختمان جسمانی جنین را خواهند ساخت. جنین از راه جفت از مادر تغذیه می کند و در طی مدت نه ماه رشد او در رحم کامل می گردد. باین ترتیب از راه توراث کلیه صفات ظاهری و حتی برخی از صفات ذاتی مانند هوش و استعداد از والدین به نوزاد خواهد شد.
چنانچه پس از لقاح سلول تخم بدو بخش تقسیم گردد هر یک از بخش ها مستقلا یک جنین بوجود می آورد. این دو جنین که اصطلاحا همشکمان یکسان خوانده می شوند از جمیع جهات توارث مانند یکدیگرند و در آنها تفاوت های فردی بمیزان حداقل رسیده است. از همشکمان یکسان در آزمایش های روانشناسی که در آنها عامل وراثت ثابت است استفاده می کنند.
اگر هنگام جفت گیری بیش از یک تخمک لقاح یابد دو یا چند جنین بوجود می آیند که از نظر توارث کاملا مانند یکدیگر نخواهند بود و با آنها اصطلاحا همشکمان غیر یکسان می گویند. بین این قبیل همشکمان اختلافات فردی کم و بیش قابل ملاحظه ای مشاهده می گردد و نمی توان عامل توارث را در آنها یکسان دانست.
برخی ازاصول وراثت_ انتقال یک عامل خاص از راه وراثت بوسیله یک یا چند یا گروهی از ژن ها انجام می گیرد.در مورد برخی از صفات مانند پدیده هوش مطالعه اساس انتقال از طریق وراثت مشکل است زیرا بسیاری ازژن ها از راههای مختلف در آن موثرند ولی بعضی صفات دیگر ظاهرا این پیچیدگی توارث را ندارند و بطور انفرادی منتقل می گردند و یا لااقل در انتقال آنها از اصل همه یا هیچ تبعیت می گردد. این صفات انفرادی پایه و اساس اغلب تحقیقات را در مورد چگونگی انتقال صفات و نقش ژن های برتر و کهتر و رابطه میان آنان را تشکیل می دهند. برای روشن شدن مطلب بذکر مثالی می پردازیم. تمام نوزادان موش های خاکستری و سفید خاکستری خواهند بود زیرا ژن ناقل رنگ خاکستری نسبت به ژن حامل رنگ سفید برتر است. مع الوصف تمام نوزادان نسل اول دارای ژن کهتر رنگ سفید نیز می باشند. توالد و تناسل میان این نسل نوزادانی بوجود می آورد که ۴/۳ خاکستری رنگ و ۴/۱ سفید خواهند بود. علاوه بر این ۴/۱ خاکستری ها از نظر رنگ خالص و نوزادان خاکستری دارند در حالیکه از میان بقیه خاکستری ها ۳/۱ نوزادان سفید رنگ می گردند.
باید اشاره نمائیم احتمالات در تعیین نوع کروموزوم در اسپرماتوزوئید یا تخمک نقش اصلی را دارد.
تغییرات الگوهای توارث _ دو عامل اصلی سبب تغییراتی در جهت پیش بینی نشده می گردند. این دو عامل عبارتند از: ۱) تغییرات در ژن ها ۲) تغییرات در محیط فعالیت ژن ها.
۱_ تغییرات در ژن ها (موتاسیون) گاهی بواسطه تغییراتی که در ژن ها بوجود می آید تفاوت های قابل ملاحظه ای در گونه ها مشاهده می گردد. اگر این تغییر بیش از حدودمقرر شدید بوده و با عوامل محیطی هماهنگی نداشته باشد موجود موتاسیون شده تلف خواهد شد (مانند گوساله دوسر) ولی اگر موجود زنده مانده و قادر به تولید مثل باشد تغییرات حاصله در اثر موتاسیون به نسل های بعدی او نیز منتقل می گردد. ظهور شش انگشت در دست و پا در انسان نمونه ای ازموتاسیون است که ضمن آن موجود بزندگی خود نیز ادامه می دهد. در بعضی موجودات موتاسیون را بوسیله اشعه مجهول ایجاد می کنند.
۲_ تغییرات در محیط فعالیت ژنها_ در برخی از موجودات تغییرات محیط زندگی آنان ظاهرا روی خصوصیات مهم ژن ها اثر می گذارند. مورگان درتجربیات خود بامگس میوه مواردی را ذکر می کند که چنانچه مگس ها تحت حرارت کم رشد کنند دارای پاهای متعدد خواهند شد. بعضی از انواع ماهی ها در دریا زندگی کرده و حفره های برانشی خود را برای دم زدن در آب حفظ می کنند ولی چنانچه میزان حرارت تغییر کند برخی از آنان برانشی خود را از دست می دهند و در خشکی ادامه زندگی خواهند داد. نسل های بعدی این ماهیان که تحت این شرایط نگهداری شوند از آن ببعد در زمره حیوانات ساکن خشکی در می آیند.

کیفیت توارث و محیط
یکی از مهمترین مسائل کیفیت توارث و محیط و برتری یکی بر دیگری در تظاهرات رفتار می باشد. این مسئله از زمانهای قدیم نیز مورد بحث دانشمندان بوده است. بحث در اینجاست که آیا توارث یا محیط کدامیک تاثیر بیشتری در فعالیت های رفتاری موجود دارند. طرفداران نظریه توارث معتقدند ساختمان جسمانی هر موجودی زائیده انتقال صفات و خصوصیات از طریق توارث است. در مقابل معتقدین برتری محیط موجودات را از نظر توارث یکسان دانسته است زیرا در حقیقت هر دو عامل یعنی توارث و محیط مشترکا خصوصیات روانی _ جسمانی و توانائی ها و استعدادهای فرد را بوجود می آورند. مسئله آن نیست میان آن دو یکی را بپذیریم بلکه باید تاثیر هر دو را متفقا در نظر گیرم.

نقش توارث
بطوریکه اشاره نمودیم عامل اصلی در انتقال صفت ژنها می باشند و از ینطریق فعالیت های جسمانی تابع اصل توارث گردیده حدود رفتار هر گونه مشخص می شود. نقایص جسمی که معلوم توارثند بهمین ترتیب رفتار را محدود میکنند. بسیاری از استعدادها و توانائی ها نیز از طریق توارث منتقل می گردند. مهمترین آنها پدیده هوش می باشد. بنابراین والدین کم هوش اطفال ضعیف از نظر هوش بوجود خواهند آورد. بدین ترتیب تنها صفات ظاهری مانند رنگ پوست یا زیبائی چهره و نظایر آنها تابع توارث نیستند بلکه مهارت ها و استعدادها نیز تحت تاثیر توارث قرار می گیرند. برخی از محققین قدم را فراتر نهاده معتقدند صفات شخصی نیز از طریق توارث انتقال می یابند. گرچه این مسئله کاملا محرز نگردیده ولی در خور توجه و تعمق می باشد. آنچه مسلم است دخالت ژنها در نحوه فعالیت شیمیایی بافت ها و یاخته های بدنی و همچنین کفایت آنهاست. برخی از حالات روانی مانند کوری انتخابی و همچنین انواع عقب ماندگی هوشی در اثر نارسائی فعالیت هایی است که از طریق توارث منتقل میگردند. بمنظور درک نقش توارث باید بدون تردید فعالیت های فیزیولوژیکی را درک نموده بر اساس عصبی رفتار واقف گردیم.
آزمایش با حیوانات در زمینه توارث
یکی از اساسی ترین روشهایی که برای نمایاندن اهمیت توارث در انتقال خصوصیات رفتاری مورد استفاده است انتخاب مصنوعی در تولید مثل می باشد. این روش از دو جهت مورد توجه است زیرا نه تنها حیوانات بسهولت در دسترس قرار می گیرند و می توان با آنها همه گونه آزمایشی فارغ از قیودات اجتماعی انجام داد بلکه تنوع صفات آنها بطوری است که میزان های مختلف رفتاری را کاملا آشکار می سازند. بنابر این محقق می توانند از انتخاب مصنوعی در تولید مثل بمنظور مطالعه خصوصیات قابل انتقال از طریق وراثت اقدام کند. روش کار از اینقرار است که بر طبق طرح آزمایشی حیوانات خاصی را با یکدیگر جفت گیری می کنند. مثلا چنانچه مراد مطالعه انتقال سطح فعالیت موجود باشد دو حیوان بسیار فعال را با یکدیگر و دو حیوان کاملا آرام را با هم آمیزش داده سطح فعالیت نوزادان آنها رامقایسه می نمایند. گاهی اوقات بطوریکه در مورد زیر اشاره خواهیم نمود این کیفیت آمیزش را تاچندین نسل ادامه می دهند تا نتیجه گیرند میزان سطح فعالیت از طریق توارث تا چه حدودی انتقال پذیر است.
جالبترین آزمایشی که با استفاده از انتخاب مصنوعی در مورد موشها انجام گرفته مربوط به یادگیری درماز می باشد که اکنون بشرح آن می پردازیم. محقق معروف ترایون در طی زمان بیست سال تجربیات جالبی در اینمورد انجام داد. ابتدا ۱۴۲ موش را انتخاب نمود نوزده مرتبه آنها را در یک ماز مشکل گردش داد. در انتهای هر بار با آنها پاداش غذایی می داد. در تحت این شرایط بعضی ازحیوانات بسرعت ماز را آموخته تعداد کمی خطا می نمودند و درمقابل برخی دیگر بکندی ماز را یاد گرفته تعداد خطاهایشان فراوان بود. نمودار خطاهای موشها در نوزده بار اول در قسمت فوقانی شکل ۱۶ و نشان داده شده است. آنگاه مونهای (باهوش) آنهایی که تعداد خطاهایشان کم بود) با یکدیگر و موشهای (کودن) آنهایی که خطاهایشان زیاد بود) با هم آمیزش داد. موشهای نسل اول (F) را در همان ماز رها نموده تعداد خطاهایشان را یادداشت کرد. این روش راتاهشت نسل F8 ادامه داد. شکل ۱۶ معدل خطاهای نسل های سوم و هشتم را برای دو گروه موشهای با هوش B و کودن D نشان می دهد. بطوریکه ملاحظه می کنیم نسل هشتم از نظر میزان خطا بکلی با یکدیگر متفاوتند و نتایج تجربیات بوضوح نشان می دهند توارث ارتباط مستقیمی با یادگیری ماز دارد و از طریق آمیزش مصنوعی این کیفیت قابل مشاهده می باشد.

آزمایش با انسان در مورد توارث
مطالعاتی که با انسان انجام می گیرند معمولا بدو دسته مطالعات تاریخچه های خانوادگی و مطالعه هم شکمان تقسیم می شوند. از هر یک بذکر مثالی اکتفا کنیم.
رید (۱۹۶۵) و همکارانش بررسی جالبی در باب تاریخچه زندگی افراد انجام دادند. این دانشمندان تاریخچه زندگی ۲۷۹ نفر را از بین سنین ۱۹۱۸-۱۹۱۱ در مینه سوتا بواسطه عقب افتادگی هوشی در بیمارستان ها قرار داده شده بودند مطالعه کردند. کوش بر آن بود که میزان هوش پدران و اجداد این افراد بدست آید و بر اساس تحقیقات جمعا ۸۲۲۱۷ تاریخچه را بررسی نمودند. نتایج این تحقیق طولانی و عمیق بدون هیچگونه شک و تردیدی انتقال پدیده هوش را از طریق وراثت ثابت نمود.
مطالعاتی که در زمینه انتقال بیماریهای روانی از طریق وراثت در هم شکمان یکسان انجام یافته اند نشان می دهند این افراد بمراتب بیش از سایرین از نظر کیفیت وراثت با یکدیگر شبیه میباشند.

نقش محیط
گرچه از طریق توارث غالب صفات و استعدادها از والدین به اولاد منتقل می گردد ولی محیط و عوامل آن در شکوفان شدن این صفات نقش اصلی را ایفا می کنند. حتی پدیده هوش که در انتقال آن از راه وراثت تردیدی وجود ندارد بمیزان قابل ملاحظه ای تحت عوامل محیطی قرار دارد. محیط نامناسب نه تنها امکان رشد خصوصیات فردی را میسر نمی سازد بلکه سبب از میان رفتن آنان نیز می گردد. بعدا در مبحث هوش بتفصیل به اثرات تخریب کننده محیط های نامناسب می پردازیم . در مقابل محیط مناسب در تجلی و شکوفان صفات مهمترین نقش را ایفا می کند. در اهمیت محیط کافی است متذکر شویم کلیه صفات اکتسابی مانند تعلیم و تربیت از طریق قرار گرفتن در شرایط مناسب ظاهر می گردند.
آزمایش های متعددی که با استفاده از هم شکمان یکسان انجام گرفته اند اهمیت عوامل محیطی را کاملا آشکار می سازند و نشان می دهند در شرایط نا مناسب رشد صفات ارثی امکان پذیر نمی باشد.
با توجه به آنچه گفتیم باید توارث و محیط را یک کیفیت مشترک و غیر قابل جدا شدن دانسته هر دو را در رشد رفتار حائز کمال اهمیت بدانیم .
کیفیت رفتار غریزی
در زندگی روزمره غالبا واژه (غریزه) را بکار می بریم مثلا می گوئیم مادر بطور غریزی از کودکش مراقبت میکند و یا مردی از روی غریزه جدال نموده یا پدری بر این اساس ناگهان طفل مغروق خود را نجات می دهد. مهمترین مورد استفاده آن در مسائل جنسی است و کرارا به غریزه جنسی اشاره می نمائیم متاسفانه کار برد این واژه نادرست و غیر علمی می باشد زیرا رفتار انعکاسی و ناگهانی را با رفتار یاد گیری نشده و توارثی یکسان فرض کرده تصور می نمایند غریزه می تواند کیفیت رفتار را توجیه کند. از این روی غریزه از طرف بسیاری از روانشناسان بکار نمی رود. حتی برخی مانند واتسون کلا منکر آن شدند. واتسون معتقد بود باستثناء بعضی از رفتارهای انعکاسی ساده هیچ رفتاری بدون یادیگری و یا از طریق توارث منتقل نمی گردد. امروزه اعتقاد بر آن است که برخی از الگوهای رفتار غریزی بوده و ارتباطی با یکدیگر ندارند.
رفتار غریزی بطور کلی عبارت است از یک رشته الگوهای رفتاری که از طریق توارث از نسلی به نسل دیگر منتقل می گردد. چنین رفتاری باید حائز شرایط سه گانه زیر باشند:
۱_ الگوی رفتار باید مخصوص یک گونه باشد. بعبارت دیگر دلائل کافی باید ثابت کنند الگوی رفتاری از طریق ژنها انتقال یافته و منحصر بیک گونه است.
۲_ رفتار غریزی بطور ناگهانی ظاهر گردیده و هیچگونه بستگی با یادگیری یا تمرین قبلی ندارد. این کیفیت ضمنا دلیل موروثی بودن آن نیز میباشد.
۳_ رفتار غریزی باید برای مدت زمانی پس از پایان شرایط ایجاد کننده آن ادامه یابد. بعبارت دیگر باید وسیله محرکی ظاهر شده ولی تحت ضبط و کنترل محرک نباشد این کیفیت رفتار غریزی را از بازتاب های ساده که بطور خودکار در مقابل محرک آشکار می گردند مجزا می نماید .
گر چه الگوهای رفتار غریزی از طریق توارث منتقل می شوند ولی ظهور آنها هنگام تولد الزامی نیست زیرا این الگوها بتدریج ضمن رشد موجود آشکار شده برخی اوقات شرایط خاص نیز در شکوفان شدن آنها موثرند. توجیه این کیفیت از اینجهت است که موجود برای تکامل آنچه به ارث برده محتاج به زمان می باشد و در بحث پختگی به این کیفیت اشاره خواهیم نمود.
رفتارهای غریزی در بسیاری از گونه ها ملاحظه می گردند. بطور کلی در موجودات پست تر مانند حشرات، ماهی ها، و پرندگان فراوانتر بوده هر قدر در سلسله تکاملی بالاتر برویم کاهش می یابند. در آدمی رفتار غریزی تابع یادگیری و عوامل محیطی قرار می گیرد و غریزه بصورت (انگیزه) تجلی می نماید. در بحث مربوطه بتفصیل در این مورد گفتگو خواهیم نمود. رفتار غریزی در پرندگان بصورت لانه سازی، مهاجرت و تولید مثل آشکار میشود.
یکی از موارد جالب رفتار غریزی در پرندگان کیفیت (تعقیب) می باشد. بسیاری از نوزادان گونه های مختلف بطور غریزی تمایل به دنبال کردناولین جسم بزرگ در حال حرکت را دارند. معمولا مادر چنین محرکی را بوجود میآورد ولی گاهی نیز اتفاقا گونه دیگر و با جسم بیجانی بصورت اولین محرک در برابر این نوزادان ظاهر شده و رفتار غریزی مورد بحث را آشکار می سازد. بهر حال این کیفیت را تعقیب می نامند. بطوریکه در شکل ۱۷ملاحظه می کنیم کنراد لرنز وسیله تعدادی غاز تعقیب گردیده و این پدیده بوضوح نمایش داده شده است.
اخیرا در آزمایشگاهها از اجسام بی جان مانند مرغابی چوبی _ استوانه و دایره استفاده نموده کیفیت تعقیب را در مورد آنها نیز نشان داده اند.
در پستانداران رفتار بسیاری از گونه ها مانند موشها هنگام زایمان و قبل از آن نماینده رفتار غریزی بوده شروط سه گانه فوق را کاملا نشان می دهند.

محدودیت های رشد رفتار از نظر تکامل
رشد رفتار در جانداران در چهار چوب تکامل آنها محدود می گردد. سگها هرگز قدرت ذهنی و هوشی انسان را بدست نمی آورند و درمقابل آدمی نیز نمی تواند قوت گوریل یا توانایی پرواز پرنده ای را کسب کند. علیرغم این مطلب گاهی پرسش می شود تا چه حدودی یک حیوان (مثلا یک پریمات) می تواند خصوصیات بشر را ظاهر سازد مشروط بر اینکه در شرایطی مانند بشر زندگی نماید. تقلید خوی حیوانات در کودکان آدمی دیده شده ولی تا چه حدود صفات آدمیان در حیوانات بالاتر نمایان می گرددموضوعی است که قرنها مورد توجه بوده است و اخیرا با روش علمی تا حدودی به آن پاسخ داده اند. در زیر چند مثال جالب ذکر می کنیم.
در سال ۱۹۳۱ دانشمند روانشناس کلاگ و همسرش در دانشگاه ایندیانا نوزاد شامپانزه ای را انتخاب کرده آنرا گوآ نام نهاده و مانند پسر خودشان دونالد برای مدت نه ماه پروش دادند. تفاوت این تجربه با سایر تجربیاتی که در مورد انسان نمودن رفتار حیوانات بخصوص میمونها انجام گرفتند از این بابت بود که کلاگ و همسرش تا سر حد امکان کوشش نمودند تا گوآ عینا در شرایط یکسانی مانند دونالد قرار گیرد. برای این منظور البسه انسانی به شامپانزه کوچک پوشانیده باو تعلیم دادند تا احتیاجات دفعی خودش را انجام داده و با قاشق غذا بخورد. ضمنا از نظر عاطفی نیز عینا رفتار مشابهی با او می نمودند که با طفل خودشان ظاهر می کردند.
از همان ابتدا دونالد و گوآ نسبت بهم علاقمندی نشان می دادند و همبستگی های زیاد بیکدیگر پیدا نمودند. در رفتار هیچکدام علامت ترس نسبت بهم ملاحظه نمی شد. ضمنا گوآ علاقمندی شدیدی به کلاگ و همسرش نشان می داد و رفتارش از این بابت شباهت زیادی برفتار کودکان آدمی نسبت بوالدین خودش داشت.
در طی نه ماه زمان آزمایش محققین فوق یک سلسله مطالعات تطبیقی درباره رفار دو نوزاد انجام دادند. شباهت رفتاری میان آن دو بسیار بود. هر دو علاقمندی زیاد بکتب مصور و نقاشی کردن با مداد نشان میدادند. هر دو یکنوع واکنش تاخیری ظاهر ساختند بدین معنی که خانم یا اقای کلاگ شیئی را پنهان می نمودند و سپس گوآ یا دونالد بجستجو می پرداختند. از برخی جهات نیز بین آن دو تفاوت های قابل ملاحظه ای مشهود بود. مثلا در مورد فعالیت های بدنی که احتیاج برشد جسمانی می بود گوآ برتر از دونالد بود.
زمانیکه دونالد با احتیاط قدم بقدم از نردبان بالا می رفت گوآ بسرعت پله ها را پیموده پیچ و تاب می خورد. پیش از آنکه دونالد قادر باشد گوآ توانست در را گشوده چراغ را روشن و خاموش سازد ضمنا بهتر از دونالد از قاشق استفاده می نمود و لیوان را برای آب خوردن بکار می برد. در مقابل دونالد از نظر داد و ستد اجتماعی و استفاده از قدرت عقلانی در حل مسائل برتر بود و می توانست بهتر از گوآ اشیاء کوچک را در دست گیرد. این برتری از آنجهت بود که دست گوآ (یا هر شامپانزه دیگری) توانائی در دست گرفتن اشیاء کوچک را ندارد و در مقابل از دهان خودش استفاده می کند.
پس از انقضا مدت نه ماه گوآ از نظر قدرت عقلانی بسرعت از دو نالد عقب افتاد و هرگز قادر بیادگیری رفتارهائیکه بر اساس پدیده هوش و قوای ذهنی قرار دارند نبود. بدین ترتیب محدودیت رشد رفتار از نظر تکامل کامل مشهود گردید.
در سالهای اخیر دکتر هیز و همسرش (۱۹۵۱) نیز بچه شامپانزه ایرا در منزل خودشان پرورش دادند. این محققین نیز کم و بیش مشاهدات دکتر کلاگ و خانمش را نقل می کنند و یک مطلب بسیار مهم نیز علاوه می نمایند بدین قرار که شامپانزه آنها و یکی شکل (۱۸ و ۱۹) توانست چند کلمه نیز ادا نماید که شباهت به کلام زبان انگلیسی داشتند.
نتیجه این آزمایش نیز نشان می دهد افراد یک گونه خاص جانداران بیشتر خصوصیات رفتاری خود را حتی تحت بهترین شرایط حفظ و نگهداری می کنند. در عین حال نباید از نظر دور داشت تعلیمات مخصوص به رشد برخی از الگوهای رفتاری کمک می نماید در حالیکه اگر موجود در شرایط معمولی و متعارفی محیط خودش نگهداری شود هرگز این رفتارها ظاهر نخواهند شد.

شرایط عمومی رشد و نمود
رشد و نمو ممکن است شامل رشد جسمانی و یا ایجاد تغییراتی در ساختمان یا وظیفه اندام ها و یا هر دو گردد. در اینمورد توارث و محیط بطوریکه اشاره نمودیم هر دو نقش اساسی را در تعیین میزان و مقدار کیفی و کمی رشد ایفا می نمایند. برخی دیگر از شرایط عمومی موثر در رشد و نمو بشرح زیر می باشند:
۱_ تغذیه : بدیهی است یاخته های بدن کلیه موجودات برای رشد محتاج به تغذیه هستند. موجودات تک یاخته ای بمحض تقسیم و جدا شدن از موجود ایجاد کننده خود قادر به تغذیه بوده و می توانند در محیط خود بجستجوی غذا بپردازند. موجودات پر یاخته ای زندگی و حیات خود را با مقدار غذایی که در تخم لقاح یافته وجود دارد آغاز می کنند. در حیوانات تخم گذار هسته یاخته ها با مقدار کافی مواد قابل تغذیه احاطه گردیده و میتواند آنرا در مراحل رشد جنینی کمک کند. در پستانداران جنین از مادر تغذیه می کند و شرایط طبیعی قبل از تولد بوسیله مادر فراهم می گردد. پس از تولد موجود باید غذا را خودش هضم کند بنابر این بدون غذا و یا عدم دسترسی به آن موجود از میان می برود. ممکن است غذا بمقدار فراوان در دسترس ارگانیزم باشد ولی آنچه را از نظر رشد و تقویت لازم دارد در آن نباید. تحت این شرایط نیز قدرت ساختمانی موجود امکان رشد کامل نخواهد داشت.
۲_ فعالیت غدد درونی ، هورمونهای مترشحه از غدد داخلی (آندوکربن) بسیاریاز عوامل رشد را تنظیم میکنند. بطور کلی هورمون ها موادی هستند که مستقیما بداخل جریان خون وارد شده و روی تقسیم مواد شیمیائی خود در بافت های مختلف اثر می گذارند. اختلالات در عدم توازن هورمونی سبب ایجاد عدم تعادل در رشد رفتار خواهد شد. اکنون باختصار بشرح برخی از هورمونهای مهم می پردازیم و بحث کلی را بفصل انگیزه ها موکول می نمائیم .
الف) فیون ، هورمون رشد مترشحه از بخش قدامی هیپوفیز است که اثر مستقیم روی اندازه و جثه مخصوصا استخوان بندی دارد. کمبود ترشح این هورمون سبب کوتاه قدی و عدم رشد استخوانها و اعضاء تناسلی میگردد. کثرت ترشح آن نمو بیش از حدود استخوانها، فکین و استخوان گونه را ایجاد می کند. چنانچه ازدیاد ترشح بعد از بلوغ باشد کیفیت اکرومگالی بوجود می آید که در آن فکین رشد زیاد خواهند داشت.
ب ) تیروکسین، این هورمون وسیله غده تیروئید ترشح می شود و روی میزان سوخت وس از بدن بواسطه اکسیداسیون مواد داخل یاخته ها اثر می گذارد. کمبود آن باعث توقف یا کمی رشد و کوتاهی قامت و کثرت ترشح سبب ظهور بلوغ زودرس می گردد.
ج ) هورمونهای غدد تناسی ، استروژن (هورمون زنانگی) و آندروژن (هورمون مردانگی) که از غدد تناسلی ترشح می شوند صفات ثانویه جنسی را بوجود می آورند. تغییرات دیگری مانند تولید تخمک و اسپرم و وضع خاص رحم هنگام بارداری بواسطه تاثیر این هورمونهاست.
د ) سایر هورمونها ، از میان سایر هورمونها باید از هورمونهای پاراتورمون (عده پارانیروئید) ، آدرنالین (غده فوق کلیوی) ، کورتین (غده فوق کلیوی) _ کورتین (غده فوق کلیوی) و پیتوئتین (غده هیپوفیز) نام ببریم. در بخش انگیزه ها و هیجانات بتفصیل به این هورمونها و انواع دیگر اشاره نموده اثرات آنها را شرح خواهیم داد.

رشد و تکامل قبل از تولد
بطوریکه که قبلا اشاره نمودیم رشد و نمو جنین انسان در رحم انجام می گیرد و تمام مراحل را باستثناء زمان کوتاهی که تخم بارور شده درلوله تخمدان بسوی رحم میاید در رحم میگذراند . جنین بوسیله جفت با مادر ارتباط می یابد.اکسیژن و مواد غذائی از راه حفت از مادر به جنین منتقل می شود ودر مقابل گاز کربنیک و مواد زائد از کودک بمادر نقل می گردد .مع الوصف جریان خون و دستگاه مادر و جنین مستقل از یکدیگرند .بنابراین تنها ارتباط مادر با جنین از راه جفت انجام خواهد گرفت .
قبل از تولد چند مرحله رشد شناخته شده اند که عبارتنداز :
مرحله تخمی
این مرحله شامل دو هفته اول بعد از لقاح تخم است . در این مرحله همانطوریکه قبلا ذکر نمودیم تخم تقسیمات متعددی می باید و ضمنا از لوله تخمدان بداخل رحم انتقال یافته در جدار رحم مستقر می گردد.
مرحله رویانی
این مرحله شامل پنج هفته بعدی نمو جنین می شود که طی آن نمو بصورت تقسیمات یاخته ای و رشد آنها خواهد بود . در ضمن تمایز ساختمانی و فعالیت نیز آغاز می گردد . در انتهای هفته پنجم ضربان یاخته هائی که بعدا تشکیل قلب جنین را می دهند شروع می شود .
مرحله جنینی
این مرحله شامل ماه سوم تا نهم زندگی جنینی است . در طی آن رشد و نمود کلی ادامه دارد . تمایز یاخته ها مشخص تر می شوند و رشد جسمی با سرعت انجام می گیرد .در این مرحله قلب و مغز سریعتر رشد را دارند و بهمین سبب است که سر نوزاد تقریبا دو سوم اندازه تکمیل یافته سنین بزرگی او می باشد .
حرکت
برخی ازمحققین گزارش می دهند تحریک جنین هشت هفته پس از باروری مادر باعث حرکت و بدن او می شود . در حدود هفته دوازدهم تحریک بدنی سبب پاسخهای مخصوص و مشخصی می گردد . مثلا تحریک کف دست منجر به بسته شدن مختصر انگشتان خواهد شد . بازتاب های دیگری که ثابت شده تا حدودی در مرحله جنینی آغاز می شوند عبارتند از مکیدن و باز و بستن پلک های چشم .ضمنا جابجا شدن مادر روی گوش درونی کودک اثر گذارده باعث جنبش جنین می گردد .
تکامل و رشد پس از تولد
مطالعه رشد و تکامل نوزاد آدمی پس از تولد بواسطه سهولت و آسانی در مشاهده بمراتب بیشتر از مطالعات دوران جنینی می باشد. این تحقیقات منحصر بدوران کودکی و طفولیت نمی شوند بلکه تا سنین بلوغ نیز ادامه دارند .
رشد جسمانی
رشد جسمانی از بدو تولد تا بلوغ یکنواخت نیست .بعضی از اعضاء در ابتدا رشد بیشتری سپس تدریجا از سرعت رشد کاسته می شوند در مقابل برخی دیگر رشد کمتری در آغاز زندگی داشته ولی در سالهای بعد رشد آنها سریع می گردد .مهمترین اعضاء خارجی بدن که این تغییرات نسبی را بیش از سایر اندامها نشان می دهند سر دستها و پاها می باشند . اعضاء داخلی نیز حتی ممکن است بیشتر از اعضاء خارجی تغییرات نسبی و رشد پیدا کنند .
رشد عمومی
علیرغم تفاوت هائیکه در شکل ظاهری بدن در اثر سرعت متفاوت رشد سر و گردن و دست و پا ملاحظه می شود جنبه های کلی و عمومی رشد بدنی بصورت الگوی زیر است :
۱_رشد سریع جسمانی تا حدود چهار سالگی
۲_رشد نسبتا کند تا حدود ۱۲ سالگی
۳- رشد سریع تا حدود ۱۸ سالگی
۴-رشد بسیار کند تا زمان بلوغ کامل
الگوی فوق شامل موارد زیر است : ۱)استخوان بندی کلی ۲) ساختمان عضلانی ۳) حجم کلی خون ۴) دستگاههای تنفس و هاضمه.
باید توجه به اختلافات فردی نمود . شاتل ورث نشان داده است حداکثر میزان رشد برای یک فرد ممکنست در هر سنی از زندگی اورخ دهد . دختران معمولا از پسران همسال خود رشد بیشتری می کنند گرچه اندازه واقعی جسمی آنان کوچکتر از پسران است. در موقع بلوغ چون دختران زودرس ترند بطور موقتی از لحاظ بدنی نیز در پسران برتری خواهند داشت .
رشد سایر دستگاه ها _ اسکامون علاوه بر رشد عمومی سه نوع دیگر رشد ر ا شرح می دهند که عبارتند از ۱) نوع عصبی ۲) نوع لنفی و ۳)نوع تناسلی .
نوع عصبی
مغز و بخش های آن _ نخاع شوکی _ دستگاه بینائی و اندازه های سر در طی شش سال اول زندگی رشد سریع دارند آنگاه در دو تا سه سال بعد رشد بطئی تر و پس از آن در بقیه سالهای زندگی رشدی نخواهند داشت .
ضمن رشد دستگاه عصبی پوشش های عصبی مانند غشاء مییلین (غشاء خارجی عصبی ) نیز تکمیل می گردند .
نوع لنفی
دستگاه لنف تا حدود دوازده سالگی بسرعت رشد نموده پس از آن متوقف می گردد .گاه نیز بخش هائی از دستگاه لنف بتدریج فرسایش می یابند .
نوع تناسلی
دستگاه تناسلی وغدد آن در طی دو سال اول زندگی رشد کمی داشته و تا حدود دوازه سالگی تغییرات چندانی نمی کنند پس از آن در طول دو یا سه سال بعدی رشد این دستگاه بسیار سریع است .علاوه بر این صفات ثانویه جنسی مانند موی زهار موی صورت در مرده و رشد پستانها در زنها و همچنین تغییر صدا و کلام ملاحظه می گردند . هیچیک از تفاوت های فردی مربوط برشد دستگاه های مختلف بدن مشخص تر از رشد دستگاه تناسلی نیستند .آغاز بلوغ امکان دارد خیلی زود یعنی در حوالی هشت یا نه سالگی رخ دهد . و یا ممکن است تا حدود بیست سالگی نیز بتاخیر افتد .

حساسیت و بازتاب ها
تحریکات بصورت صوت _ نور سفید و یا رنگی _ بو _ محلول شکر یا نمک یا کنین و نظائر آنها _ لمس کردن یا فشار دادن _ یا نوک سوزن تماس گرفتن و آب در درجات حرارت متفاوت جملگی باعث تشدید فعالیت نوزاد می گردند .بنابراین نوزاد قادر بدرک تمام احساسات می باشد ولی برای ظاهر نمودن پاسخ محتاج به محرک شدیدتری خواهد بود .
واکنش های قابل مشاهده به محرک ها بین نوزادان جنبه کلی ندارد.آنچه در فوق ذکر شد مبتنی بر این حقیقت است که نوزادان تحریک شده حدود فعالیت وسیعتری از نوزادان تحریک نشده نشان می دهند .
هنگام تولد اغلب پاسخ های نوزاد جنبه کلی دارند .بعبارت دیگر اندامهای مختلف در فعالیت های او شرکت می کنند ولی بخش اعظم پاسخ ها (خواه عمومی خواه خصوصی) به ناحیه تحریک شده نزدیکتر می باشند .
بازتاب های کودک در چند روز اول تولدش بخصوص آنهائیکه با تغذیه ارتباط دارند بسرعت رشد می کنند .بازتاب های تغذیه تنها پاسخ نمی باشد بلکه جهت سر _انعکاسات لبها و عمل بلع را نیز شامل می شوند .
بازتاب های دفعی (ادرار کردن و دفع مدفوع) هر دو بسیار زود بوجود می آیند بسیاری از کودکان بازتاب محکم گرفتن و چنگ زدن را نشان می دهند و گاه می توانند میله ای را چنان محکم نگاهدارند که بوسیله آن تعادل بدن خود را حفظ نمایند .
این بازتاب معمولا در نیمسال اول زندگی کودک ازمیان می رود. انعکاس دیگری که مخصوص کف پاست و در کودک ملاحظه می گردد آنست که با تحریک کف پای او انگشتان حرکت می کنند. کلیه باز تاب های ابتدایی فوق و مشابه آنها همراه با فعالیت های پراکنده بسیاری مشاهده می شوند ولی بتدریج از پراکندگی آنها کاسته شده و بر تکامل باز تاب ها نیز افزوده می گردد.
حرکت
رشد و تکامل حرکت متکی بر رشد ساختمانهای متعدد بدن می باشد. برای این منظور باید ستون فقرات راست شود_ استخوانها و ماهیچه ها بقدر کفایت قوی شوند تا بتوانند وزن طفل را تحمل کنند_ اعصاب حسی و حرکتی رشد کافی کنند و مراکز فوقانی مغز (بخش حرکتی _ حسی) نیز تکامل لازم را کسب نمایند زیرا حرکتی جنبه ارادی دارند. همراه با رشد و تکامل یک سلسله فعالیت هائیکه منجر به راه رفتن و دویدن می شوند مشاهده می گردند. مدت زمان لازم برای تکمیل این فعالیت ها در اطفال مختلف است ولی سلسله مراتب کم و بیش بطور یکسان انجام می گیرند. مهمترین این مراحل بشرح زیرند:
(شرلی _ ۱۹۳۱)
حدود یکماهگی _ بالا نگاهداشتن چانه
حدود دو ماهگی_ بالا نگاهداشتن سینه
حدود چهارماهگی _ با نگهداری وکمک می نشیند
حدود هفت ماهگی _ بتنهائی مینشیند
حدود هشت ماهگی _ با کمک می ایستد
حدود نه ماهگی _ با گرفتن میز و صندلی می ایستد
حدود ده ماهگی _ چهار دست و پا راه می رود
حدود یازده ماهگی _ با کمک گرفتن از دیگران راه می رود
حدود دوازده ماهگی _ خودش را باکمک میز و صندلی بلند می کند
حدود سیزده ماهگی _ از پله ها با دست و پا بالا می رود
حدود چهارده ماهگی _ بتنهایی می ایستد
حدود پانزده ماهگی _ بتنهایی راه میرود.
مثال دیگری در مورد قدرت شست در برابر انگشتان می زنیم که آن نیز پس از گذراندن سلسله مراتب خاصی ظاهر می گردد. بطوریکه می دانیم یکی از مزیت های بشر نسبت به سایر حیوانات آنست که می تواند شست خود را در برابر یکایک انگشتان بسهولت حرکت دهد. این توانایی هنگام تولد وجود ندارد و در اطفال حدود انتهای سال اول ظاهر می شود. ظهور آن تدریجی و بشرح زیر است: (گزل -۱۹۲۵)
در طول اولین ماههای طفولیت هیچگونه کوشش ارادی برای گرفتن اشیاء ملاحظه نمی شود. تحریک کف دست باعث بستن انگشتان می گردد که ضمنا بازتابی برای محکم گرفتن و چنگ زدن بشمار می آید. این بازتاب بتدریج در طی شش ماه اول زندگی ناپدید می شود. در حدود پنج یا شش ماهگی در دو دست کودک بطرف شیئی که درمقابلش گذارده شده حرکت میکند و در نتیجه تماس دست با شیئی مزبور آنرا در دست خود نگاه می دارد. بعدا فقط از یک دست استفاده می کند و از همین روی علاقمندی و تمایل برای بکار بردن دست راست یا چپ آغاز میگردد. بتدریج قرار دادن شیئی نزدیک به شست و انگشت سبابه مشاهده می شود و رفتار اصلی در بر گرفتن شیئی مورد نظر می باشد. بالاخره مقابله مستقیم شست و انگشت سبابه بوضعیت خاص (نشگان) گرفتن ظاهر خواهد شد.

کیفیت رشد و پختگی
واژه یا رسیدگی به تغییرات جسمانی خاصی اطلاق می گردد که در آن عامل اصلی و اساس گذشت زمان باشد. تصور میکنند پختگی بدون ارتباط با تجربه و یادگیری و عوامل محیطی بوجود می آید و به ممارست و تمرین بستگی ندارد.
بدیهی است یک الگوی خاص رفتاری صرفا بواسطه رسیدگی دستگاه های بدن ظاهر نشده بلکه تا حدودی نیز بر اصول یادگیری مبتنی است و شرایط محیطی نیز بدون اثر نخواهند بود. مع الوصف پختگی بیش از هر چیز دیگر تابع گذشت زمان و معلول سن مشخصی می باشد. بطوریکه ملاحظه کردیم رشد و نمو بصورت کم و بیش منظم در جهت مشخصی پیشرفت می کند و در اثر پختگی دستگاههای مختلف تغییراتی در رفتار موجود مشاهده می گردد این تغییرات ابتدا در جهت سر بطرف اندام های پائین بدن و یا از میان بدن بسمت اندام های جانبی است. ضمنا حرکات از جنبه عمومی و کلی که چندین دستگاه را در بر می گیرند بصورت اختصاصی و مشخص که بخش های خاصی را شامل می گردند تبدیل می شوند.
همانطور که میزان رشد و نمو در سنین مختلف متفاوت است درجه پختگی نیز در طول عمر یکسان نخواهد بود بلکه گاهی سریع و زمانی بطئی می باشد.
پختگی و آمادگی
رفتاری که برای آن فرد از نظر پختگی (آمادگی) دارد بطور آشکار و روشن ظاهر میشود مشروط بر اینکه محرک نیز موافق باشد. اگر آمادگی نباشد یعنی فرد از نظر پختگی بمرحله کاملی نرسد طرح رفتار خاص را نمی توان بطور کامل بوجود آورد و یا اینکه ایجاد آن به سختی و کندی صورت می گیرد. برای مثال خواندن را در نظر می گیریم. رفتاری که بنام خواندن معروف است بطور کلی پیچیدگی زیاد دارد زیرا بر پایه و اساس یک سلسله تفاوت ها و تمیزهای ادراکی _ حرکات چشم _ قدرت عقلانی و تشخیص مفاهیم قرار دارد. قدرت خواندن بستگی به پختگی و یادگیری دارد. اگر کودکی آمادگی یکی از مراحل مذکور در فوق را نداشته باشد و مثلا نتواند تمیز و تشخیص میان حروف ب و پ را بدهد محتاج به یادگیری بیشتری است تا کودکی که چنین تمیزی را می تواند بسادگی ظاهر سازد. تعلیم دادن بکودکی که آمادگی خواندن را ندارد محال نیست ولی کار پر زحمت و بدون نتیجه مهمی بوده حتی ممکن است برای کودک نیز مفید نباشد زیرا اجبار کردن کودک برای ظاهر ساختن رفتاری که برایش آمادگی ندارد احتیاج به کوشش زیادتر دارد.
ناکامی کودک ممکنست انگیزه او را برای نشان دادن رفتار از میان ببرد و اثراث سوء آن حتی پس از زمانیکه کودک آمادگی لازم را برای ظاهر کردن رفتار بدست آورد باقی بماند. تحت فشار گذاردن کودک برای نشاندادن این قبیل رفتارها نتایج مفید دائمی ندارد بلکه فوائد آن موقتی است. مطالعات دقیق نشان داده اند کودکی که تعلیماتی زودتر از آمادگی واقعی دریافت می کند رجحانی نسبت بکودک دیگری که پس از کسب آمادگی لازم تعلیمات را دیده است نخواهد داشت. در اینمورد تجربیات فراوانی انجام گرفته اند که بذکر چند مورد می پردازیم.
دنیس و دنیس (۱۹۴۰) در مورد همشکمان یکسان خودشان آزمایش جالبی انجام دادند بدین معنی که یکی ازابتدای تولد مقید نموده کاملا قنداق پیچ کردند بطوریکه امکان پرورش رشد حرکتی از او سلب شده بود در حالیکه به همشکم دیگر هم گونه امکانات را برای رشد حرکتی دادند پس از مدتی ملاحظه شد همشکم اول علیرغم محدودیت هایش مانند دومی رشد حرکتی را فرا گرفت و هیچگونه تفاوتی میان آن دو مشاهده نگردید. توجیه این مطلب اینست که نوزاد اول علیرغم (قنداق پیچ) شدن پس از کسب آمادگی بدنی بسرعت مهارت های جنبشی و حرکتی را فرا گرفت ولی نوزاد دوم با کلیه امکانات در دسترس چون رشد بدنی کافی و آمادگی یادگیری نداشت تمرینات قبلی چندان مفید واقع نشدند.
هیلگارد به یک گروه از کودکان بالا رفتن از پله را یاد داد و گروه دیگر را از انجام این فعالیت منع نمود. در دوازدهمین هفته تمرین گروه اول، گروه دوم فقط یک هفته تمرین داشتند. در پایان هفته سیزدهم هر دو گروه در بالا رفتن از نردبان دارای مهارت یکسان بودند.
مشاهده اطفالی از قبیله هوپی سرخ پوستان شمال شرقی آریزونا در امریکا نتایج مشابهی را نشان می دهد. رسم باستانی این مردم بر این است که نوزادان را بوسیله ای می بندند و آنها را از جنب و جوش باز می دارند. عده ای از مادران که در همین قبیله زندگی می کنند این روش را بکار نمی برند. مشاهده دقیق اطفال محدود و بسته شده و غیر محدود و آزاد نشان می دهد که سن متوسط برای راه افتادن هر دو گروه یکی است.
می توان چنین نتیجه گرفت که آمادگی جنبه خاصی از پختگی می باشد و با رشد بدنی ارگانیزم بستگی دارد و تا زمانیکه این حالت بخصوص بوجود نیاید رفتار خاص آن ظاهر نمی شود. ضمنا حالت آمادگی و یا عدم آمادگی این مفهوم را نمی رساند که بین آنها فاصله زمانی طولانی وجود دارد زیرا در مورد ظاهر شدن برخی از الگوهای رفتاری حالت آمادگی بطور ناگهانی آشکار می گردد.

پختگی و تجربه
رشد الگوهای رفتار بطور مستقیم بستگی بتجربه دارند. تجربه مستقیما بر حسب موقعیت خاص و یا توانایی فرد روی رفتار او اثر می گذارد و بطور غیر مستقیم نیز با فراهم نمودن برخی از شرایط محیطی و یا ممانعت از آنها در پیشرفت و یا جلوگیری از پختگی صاحب اثر خواهد بود. در یک آزمایش جالب برخی از میمون ها را از ابتدای تولد تا هفت ماهگی در تاریکی مطلق پرورش دادند بطوریکه این حیوانات بعضی از اعمال انعکاسی را (مانند چشمک زدن در برابر محرک نور) نشان نمی دادند. پس از اندک زمان تجربه در مقابل نور میمونها الگوی طبیعی انعکاس مزبور را بدست آورند. بنابراین ظاهر شدن این رفتار بستگی به تجربیات مخصوص داشت.
در بعضی از مطالعات تحقیقی دیگر اثرات دائمی تجربیات ابتدائی نشان داده شده اند.
در یک آزمایش موشهای سفید را از ابتدای تولید تحت یکی از سه شرایط زیر قرار دادند:
۱_ ضربه های ملایم برق که فقط مدت کوتاهی بطول می انجامید
۲_قرار دادن موشها در دستگاه ضربه زنی ولی بدون جریان برق
۳_ شرایط معمولی آزمایشگاه تصور می شد فشار هیجانی بواسطه ضربه های برق اثرات مخرب دائمی روی موشها باقی گذارد ولی نتیجه آزمایش بر خلاف انتظار بود بدین معنی هیچ تفاوتی میان موشهائیکه تحت شرایط سه گانه فوق قرار گرفته بودند ملاحظه نگردید.
در مقابل موشهائیکه بهیچوجه بواسطه جریان برق متاذی نشده بودند الگوی رفتاری خاصی مشتمل بر خجلت و ترس همراه با رشد ضعیف بدنی ظاهر نمودند.
مطالعات عدیده ای که در زمینه (تجربیات ابتدائی) انجام یافته اند نشان می دهند رویهای اول عمر تنها دوران رشد و نمو موجود نمی باشند که تنها باید به احتیاجات خاص بدنی توجه کرد بلکه تجربیات چشم گیر این دوران اثرات قابل ملاحظه ای روی الگوهای رفتاری بعدی خواهند گذارد بطوریکه گاهی اوقات تغییرات دائمی در رفتار ارگانیزم بوجود می آید. در فصل مربوط به انگیزه ها خواهیم دید چگونه تجربیات ابتدائی سبب تغییرات کلی در رشد رفتار اجتماعی می گردند.
موارد خاص رشد و تکامل
در بخش های زیر برخی از الگوهای خاص رفتار در کودکان و طرز ظاهر شدن آنها مورد بحث قرار می گیرند. تاکید بیشتر روی الگوهای ادراک، رفتار کلامی، فعالیتهای عقلانی و ذهنی و همچنین رفتار اجتماعی خواهد بود.

رشد ادراک
پاسخهای نوزاد نشان می دهند الگوهای ادراکی طفل پراکنده و غیره منظم می باشند. در مقابل هر محرکی که قدرت ایجاد پاسخ داشته باشد فعالیت کلی و عمومی نوزاد مشاهده می گردد. هنگام تولدی تعدادی پاسخ های معین و مشخص وجود دارند مثلا نوزاد قادر است نوک پستان مادر را یافته و اشیائی را که در مقابل دست او قرار می دهند محکم بچنگ گیرد.
رشد اولیه الگوهای ادراکی متضمن اکتساب پاسخهای دقیقتر و مشخص تر است این امردر اثر اکتشاف عمیقتر محیط وسیله کودک امکان پذیر می گردد و زمانی که مهارت های حرکتی بقدر کفایت رشد کنند بطور قابل ملاحظه ای قدرت ادراکی کودک افزایش می یابد.
یادگیری در طرح ادراکی تاثیر فراوان دارد. مثلا کودک کمتر از شش ماهه قدرت ثبات ادراکی را ندارد و نمی تواند تشخیص اندازه اشیاء را بدهد. از حدود شش ماهگی بیمه بنظر می رسد کودک ثبات ادراکی را از راه تجربه بیاموزد. بهمین ترتیب شناخت رنگها قبل از دوسالگی ملاحظه نمی شود ولی پس از آن بتدریج از راه تجربه و ازمایش و بشیوه کوشش خطا آموخته خواهد شد.

رشد کلام
باستثناء تکامل توانائیهای حرکتی شاید چشم گیر ترین تغییرات دوران ابتدائی زندگی کودک رشد کلام می باشد. برای بشر خاصه کودک نقش بسیار مهمی دارد زیرا احتیاجات او را برای دیگران بیان می کند و احساسات وعواطف او را ظاهر و آشکار می سازد. بنابراین تکلم بهترین روش برای داد و ستد اجتماعی کودک است. از آنجا که تکلم برای موارد مختلف بکارمی رود لذا الفاظ ولغات خاصی بمنظورهای گوناگون آموخته می شوند. بدین ترتیب کلمات موارد استفاده مخصوص می یابند.

رشد مفاهیم ذهنی
رشد مفاهیم ذهنی که بخشی از فعالیتهای عقلانی و هوش کودک را تشکیل می دهد ارتباط نزدیکی با رشد مهارت های ادراکی و کلامی دارد.
نشانه یادگیری مفهوم ضمن مهارت کلامی کودک و هنگام پاسخ گوئی به محرک های خاص آشکار می گردد. پاسخ گویی به رنگ ها و یاتشخیص اندازه اجسام و اشاره به بزرگی و کوچکی آنها نماینده درک مفهوم رنگ و اندازه میباشد.
کودک ابتدا مفاهیم آسان و قابل رویت را فرا میگیرد مثلا بین درخت و میز یا انسان فرق می گذارد. بتدریج صفات رامی آموزد و از خصوصیات اشیاء آگاهی می یابد مثلا رنگ ها را تشخیص می دهد و صفاتی مانند بزرگی و کوچکی را عملا نشان می دهدمفهوم کمیت بین دو تا سه سالگی بوجود می آید و با این ترتیب می تواند بین یک یا چند شیئی را تفاوت گذارد و تا شماره ۲ بشمارد ولی هر چه از ۲ بیشتر باشد در نظرکودک مساوی ۲ خواهد بود. در حدود پنجسالگی اکثر کودکان می توانند اشیاء را بشمارند گرچه گاهی اوقات از نظر کیفیت مطالب خاصی آشکار می سازند.

رشد هوش و قوای عقلانی
رشد پدیده ای که بنام هوش خوانده می شود در واقع ارتباط نزدیکی با رشد و تکامل کلام و مفاهیم دارد زیرا آزمون های هوشی و معیارهای اندازه گیری بهره هوش بر اساس توانائی بکار بردن لغات، مفاهیم و استفاده از علائم و اشارات قرار دارند.
آزمون های هوشی که برای کودکان کمتر ازهجده ماه بکار می روند قدرت پیش بینی میزان هوش سنین بعدی را ندارند بلکه صرفا بمنظور ملاحظه اختلافات فردی قابل توجه مانند عقب افتادگی های ذهنی و یا ضایعات جسمانی و نقص دستگاههای گیرنده مفید می باشد.
بطوریکه در بحث هوش مطالعه خواهیم نمود در رشد و تکامل هوش عوامل توارث نقش اصلی و اساسی را ایفا می کنند. بدیهی است یادگیری و تجربیاتی که از راه عوامل محیطی روی کودک اثر می گذارند در شکوفان شدن این پدیده موثرند.

رشد رفتار اجتماعی
داد و ستد اجتماعی در اطفال کمتر از هشت ماه تقریبا ملاحظه نمی شود. پاسخ های کودکی به کودک دیگر مانند رفتار او در برابر اشیاء و بازیچه هایی است که در برابرش قرار دهند. میان نه تا سیزده ماهگی کودک بتدریج به افراد و اشخاص دیگر توجه می کند ولی بیشتر زمانی است که بازیچه ای نیز در مقابلش قرار گیرد. از آن ببعد توجه طفل به کودکان دیگر بیشتر می شود. در حدود نوزده ماهگی احساس همکاری و روابط فیمابین با سایرین در کودک آشکار می گردد. در سنین قبل از دبستان بتدریج داد وستد اجتماعی کودک فزونی می یابد، از دامنه تضادها کاسته شده و دوستی کم و بیش عمیقی با سایرین شروع می شود. دامنه این قبیل دوستی ها که بصورت دسته جمعی و عضویت گروهی نیز ملاحظه گردیده بین هفت تا ۱۲ سالگی شدت می یابد. فعالیت های گروهی بین ده تا ۱۴ سالگی سازمان دقیقتر و متشکل تری پیدا می کند و کودکان تمایل به شرکت در گروههای پیشاهنگی و یا عضویت تیم های ورزشی را نشان می دهند.

خلاصه فصل
الگوهای رفتاری بر پایه سه عامل اصلی توارث، رشد و یادگیری قرار دارند که هر یک در ساختمان موجود و رشد و نمو آن موثر می باشد. توارث در اثر انتقال صفات از والدین به نوزاد از راه ژن های کروموزوم ها امکان پذیر است. در یاخته های تناسلی انسان (تخمک و اسپرماتوزوئید) ۲۳ کروموزوم وجود دارند که پس از لقاح سلول تخم دارای ۴۶ کروموزوم خواهد بود. دو کروموزوم XX در تخمک ناقل کلیه صفات جنسی زنانگی و در اسپرماتوزوئید کروموزوم Y انتقال دهنده صفات و خصوصیات مردانگی می باشد
دو عامل اصلی ۱_ تغییرات در ژنها (موتاسیون) و ۲_ تغییرات درمحیطی که تحت آن ژنها فعالیت می کنند باعث می گردند تغییرات در جهت پیش بینی نشده ای بوقوع پیوندند.
به طور کلی رشد رفتاری با توجه به محدودیت های تکاملی آنها انجام می گیرد. این کیفیت در مطالعاتی که با میمونها و رشد آنها در محیط های بشری بررسی شده کاملا آشکار گردیده است. افراد گونه های خاص جانداران بیشتر خصوصیات خود راحتی در بهترین شرایط نگهداری می نمایند ولی تعلیمات مخصوص به رشد برخی از الگوهای رفتار کمک می کند.
در مورد شرایط عمومی رشد و نمو نه تنها عوامل توارث اهمیت دارند بلکه تغذیه و فعالیت غدد درونی (ترشح هورمونها) نیز موثرند.
موارد خاص رشد و تکامل شامل مطالعه الگوهای ادراک ، رفتار کلامی، فعالیت های عقلانی و ذهنی و همچنین رفتار اجتماعی می گردد. پاسخ های نوزاد نشان می دهند الگوهای ادراکی او پراکنده و نا منظم بوده در مقابل هر محرکی که قدرت ایجاد پاسخ داشته باشد فعالیت عمومی ظاهر می کند. باستثناء تکامل توانائی های حرکتی مهمترین تغییرات دوران ابتدائی زندگی کودک رشد کلام است. مراحل رشد کلامی شامل تقلید ، کاربرد انفرادی کلمات و سپس جمله سازی می باشد رشد مفاهیم ذهنی که بخشی از فعالیتهای عقلانی و هوشی کودک را تشکیل می دهد ارتباط نزدیک با رشد مهارت های ادراکی و کلامی دارد. کودک ابتدا مفاهیم آسان و قابل رویت را فرا می گیرد آنگاه بتدریج صفات را می آموزد پیاژه سه دوران مهم را بصورت زیر بیان می کند:
۱_ فعالیت های حسی ، حرکتی پس از تولد ۲_ دوره فعالیتهای حسی و ۳_ دوره فعالیت رسمی _ رشد هوش و قوای عقلانی نیز ارتباط نزدیک با رشد و تکامل کلام و مفاهیم دارد. در رشد هوش باید به اهمیت توارث و محیط توجه نمود. رشد رفتار اجتماعی از هشت ماهگی ببعد بتدریج ظاهر می شود و در سنین قبل از ورود بدبستان توسعه می یابد. رشد رفتار اجتماعی را باید از جنبه عضویت فرد در گروه اجتماعی و ازنظر انفرادی مطالعه نمود.

اساس عصبی رفتار
دستگاه عصبی را می توان بصورت یک دستگاه عظیم مخابراتی تصور نمود که از محیط نیروهائی دریافت داشته و آنرا بصورت علائمی که بنام تحریکات عصبی خوانده می شود تبدیل نموده سپس بتمام بخش های بدن انتقال می دهد و پاسخ های مناسب بوجود میاورد . بدین ترتیب این شبکه مخابراتی همکاری میان محرک و پاسخ را سبب می گردد .با این شرح و بیان باید توجه داشت نیروئی که وسیله دستگاه عصبی دریافت می شود هم از داخل بدن و هم از محیط خارج سرچشمه می گیرد . بنابراین برای روشنی بیشتر محیط داخلی را مربوط به حوادث و جریانات داخل بدن و محیط خارجی را مرتبط به حوادث خارجی خواهیم دانست .

یاخته عصبی (نورورن )
اساس ساختمان و واحد ابتدائی سازنده دستگاه عصبی یاخته عصبی یا نورون می باشد . ملیون ها یاخته عصبی بصورت مختلف در ساختمان دستگاه عصبی شرکت دارند.
معمولا یک نورون متشکل از جسم سلولی کم و بیش بزرگ است که حاوی مواد مورد تغذیه یاخته عصبی بوده و دو نوع زائده که یکی داندریت و دیگری اکسون خوانده میشود دارد . داندریت ها یا وسیله نورون های مجاور و یا گیرندگان تحریک می گردند و انشعابات متعدد دارند . آکسون که معمولا انشعابات کمتری دارد نیروی عصبی را به سایر نورون ها یا فرستندگان منتقل می کند . اکسون نورون ها معمولا بوسیله لایه ای از مواد چربی که بنام میلین خوانده می شود احاطه شده است ولی تمام نورون ها غلاف مزبور را ندارند .آنها که دارای غلاف میلین هستند سرعت بیشتری در انتقال تحریکات عصبی خواهند داشت . در چنین اکسون ها سرعت انتقال بطور معمول صد متر در ثانیه است در حالیکه اکسون ها فاقد میلین این سرعت از حدود یک متر در ثانیه تجاوز نمی کند .
در حقیقت نقش ایستگاه های مخابراتی را دارند که ضمن انتقال تحریکات عصبی آنها را تقویت می کنند ، انتهای اکسون تحریکات را به نورون های مجاور یا فرستندگان منتقل .اگر ارتباط با نورون دیگر باشد به این اتصال سیناپس گویند .
تحریکات عصبی
ملاحظه ساختمان تارهای عصبی با ریز بین نشان می دهد که از لوله هائی متشکل از پوشش بسیار ظریف ساخته شده اند . اگر الکترود کوچکی داخل این لوله قرار گیردئ بین فضای داخل و مایعات خارجی تار عصبی اختلاف سطح الکتریکی مشاهده می گردد.داخل تارعصبی بار منفی و خارج آن بار مثبت دارد .اگر تحریکی مانند ضربه الکتریکی ضعیف به نورون وارد آید وضعیت مذکور تغییر می نماید و جریان ضعیف برق بسرعت در طول اکسون حرکت می کند .
دلائل و قرائن نشان می دهند در مرحله استراحت تار عصبی مقدار قابل ملاحظه ای یون های منفی پطاسیم در داخل تار مجتمع شده اند در حالیکه محیط خارج از تار عصبی حاوی یون های مثبت سدیم می باشد.ظاهرا پوشش تار عصبی نسبت به یون های مزبور نفوذ انتخابی دارد زیرا یون های سدیم را در خارج و و پطاسیم را در داخل تجمع می کند . بمحض تحریک یاخته عصبی این حالت بهم خورده و تار عصبی نفوذ پذیری شدید نسبت به یون های سدیم کسب می کند و در نتیجه یون های مثبت سدیم کسب می کند و درنتیجه یون های مثبت سدیم بسرعت داخل تار عصبی می شوند .در ظرف کمتر از یکهزارم ثانیه در نقطه بخصوص نورون دپلاریزه (تخلیه الکتریکی ) خواهد شد و اینحالت در طول اکسون مانند یک موج بار منفی قابل اندازه گیری حرکت می نمایند .بعد از آنکه نورون به محرک پاسخ داد در فاصله زمانی کوتاهی بهیچ وجه تحریک پذیری ندارد .این فاصله مرحله تحریک ناپذیری مطلق گویند . پس از این دوره مرحله یک ناپذیری نسبی مشاهده می شود که طی آن نورون بوسیله محرک های شدید ممکن است تحریک گردد .

خواص تحریک عصبی
از بسیاری جهات تحریکات عصبی شباهت به مسیر آتش روی فتیله یک بمب منفجر کننده دارند زیرا ۱) پس از شروع خود بخود منتقل می شود ۲) شدت سوختن بستگی به حرارت شعله روشن کننده فتیله ندارد بلکه با خصوصیت فتیله ارتباط می یابد ۳) قسمت های تخریب شده فتیله فقط از ادامه آتش بطور موقت جلوگیری می کند و پس از عبور از این دوباره سرعت خودرا از سر می گیرد ۴) نتیجه نهائی (انفجار بمب ) بهیچ وجه با ولیه (شعله کبریت ) قابل مقایسه نیست . اکنون بشرح شباهت میان این مثال و تحریکات می پردازیم .
آستانه تحری
همانطوریکه فتیله محتاج به جرقه اولی برای اشتعال است عصب احتیاج به محرکی با شدت کافی برای تحریک شدن دارد . شدت لازم بنام آستانه تحریک می شود .اگر نورون ها به گیرندگان طبیعی خود متصل باشند آستانه تحریک معمول ناچیز است ولی چنانچه بمنظور انجام آزمایش و تجربه از گیرندگان جدا ندارد یا قابل ملاحظه ای در میزان نیروی مورد نیاز مشاهده می شود .
قانون همه یا هیچ
چنانچه قدرت محرک بشدت آستانه تحریک رسیده سبب تحریک نورون گردد عصب حداکثر پاسخ را بمحر خواهد داد . بعبارت دیگر هیچگونه ارتباطی میان شدت محرک و قدرت پاسخ نورون وجود نداردزیرا پاسخ عصبی بستگی بوضع شیمیائی خاص نورون دارد . اگر محرک شدید باشد نورون های بیشتری با سرعت زیاد تر فعالیت می کنند و پاسخ شدیدتری ایجاد می نماید .
چنانچه محرک بشدت آستانه تحریک نرسد تحریک نورون انجام پذیر نخواهد بود .
مرحله تحیریک ناپذیری
تار عصبی دارای خاصیت مخصوص خود می باشد . پس از عبور یک تحریک عصبی حالت اولیه استراحت بسرعت رجعت می کند ولی قبل از انجام این امر تارعصبی ابتدا در مرحله تحریک ناپذیری مطلق و سپس در مرحله تحریک ناپذیری نسبی قرار می گیرد . بعبارت دیگر بلافاصله پس از تحریک شدن دیگر نورون بوسیله هیچ محرکی (ضعیف یاقوی ) تحریک نمی شود ( مرحله تحریک ناپذیری مطلق ) و پس از آن برای زمان کوتاهی محرک هائی که شدت آنها بیشتر از شدت آستانه تحریک است می توانند عصب را تحریک نمایند ( مرحله تحریک ناپذیری نسبی ) ، آنگاه نورون بحالت طبیعی خود بر می گردد و زمان لازم برای طی این مراحل بسیار ناچیز است و از حدود نیم تا دو هزارم ثانیه تجاوز نمی نماید .
تحریک عصبی از انتهای داندریت ها آغاز شده و بطرف آکسون منتقل می شود .
۱) قطر نورون و ۲) وجود غلاف میلین .بطور کلی نورون های بزرگتر تحریکات را سریع تر هدایت می کنند و در طول زمان معینی بیشتر از نورون های کوچک فعالیت می نمایند . نورون های بدون غلاف میلین نه تنها قدرت هدایت کمتری دارند بلکه مرحله تحریک ناپذیری آنان نیز طولانی تر است .
نظر کلی به سلسله اعصاب
سلسله اعصاب از دو بخش مهم تشکیل گردیده است که عبارتند از ۱) دستگاه عصبی مرکزی مشامل مغز ، نخاع شوکی ، دوازده جفت اعصاب دماغی و سی و دو جفت اعصاب نخاعی ۲) دستگاه عصبی خود مختار شامل اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیک که بطور کلی اعصاب حرکتی بوده و فعالیت اعضاء درونی بدن را بازرسی می کنند .

بازتاب ها
بطوریکه اشاره شد نورون سازنده دستگاه عصبی است .
وظیفه نورون بر اساس بازتاب (رفلکس ) قرار دارد . بعبارت ساده بازتاب عبارت است از ۱) گیرنده ایکه قادر بدریافت محرک های محیطی می باشد ۲) نورون برنده برای انتقال تحریکات دریافت شده به سلسله اعصاب مرکزی و ۳) نورون رابط که تحریکات را به ۴)نورون آورنده و بالاخره ۵) به گیرنده رسانیده و بصورت پاسخ ظاهر می کند .
محرک از طریق نورون برنده و ارتباطات آن به نورون رابط در نخاع شوکی و از آنجا به نورون آورنده و بالاخره به گیرنده در ماهیچه انتقال می یابد و انبساط یا انقباض آنرا بوجود می آورد . علاوه بر این همواره ارتباط میان اعصاب شرکت کننده در یک قوس بازتاب و سایر قسمتهای سلسله اعصاب مرکزی برقرار است . باین ترتیب حوادثی که در سایر نقاط سلسله اعصاب رخ می دهند روی بازتاب اثر می گذرانند .مثلا بازتاب پرتاب زانو که ضربه زدن زیر زانو بوجود می آید ممکنست با مشت کردن دست و فشردن انگشتان شدت بیشتری نشان دهد .
اعمال انعکاس اغلب جنبه دفاعی دارند و بدن را در برابر حوادث حفظ و حرامت می کنند مثلا بمحض برخورد انگشت با محرک گرم و سوزان (مانند بخاری ) بدون مکث و تردید و تقریبا بلا اراده بسرعت دست خود را دور می کنیم .
بازتاب نیز مانند یک نورون مفرد دارای آستانه تحریک می باشد . بعبارت دیگر محرک های با شدت کمتر از آستانه تحریک قادر به ایجاد پاسخ نیستند . مع الوصف چند محرک با شدت هائی کمتر از آستانه تحریک می توانند با یکدیگر بازتاربی بوجود آورند .
این محرک ها ممکنست با یکدیگر و یا پشت هم وارد شوند . مطالعات در باب این پدیده نشان می دهند محرکی که نمی تواند بازتابی بوجود آورد قدرت عبور از یک سیناپس قوس بازتاب را ندارد ولی دو محرک که بسرعت یکی بعد از دیگری وارد شوند یک قدرت واحد کسب نموده از سیناپس عبور می کنند .
چنانچه شدت محرکی را زیاد کنیم تعداد گیرندگان بیشتری تحت تاثیر قرار می گیرند و درنتیجه عوامل زیادتری در جریان فعالیت بازتاب مداخله نموده نورون های فراوانی درگیر خواهند شد .
همانطور که در مورد عصب شرح دادیم پدیده عدم تحریک پذیری برای بازتاب نیز صادق می باشد بدین ترتیب پس از یکبار تحریک بلافاصله بازتاب دوباره بوجود نمی آید . در حالیکه در عصب مرحله عدم تحریک پذیری پس از حدود چند هزارم ثانیه از میان می رفت و عصب بحالت استراحت در می آمد در بازتاب ها این مرحله حتی تا چند ثانیه نیز دوام دارد .
این کیفیت بنام منع موثر موسوم است .
منع موثر در ایجاد رفتار نقش مهمی دارد بدین ترتیب اکثر ماهیچه های بدن بصورت دو جفت با عمل متضاد قرار گرفته اند . یک ماهیچه باعث انقباض و دیگری سبب انبساط عضوی می گردد .برای فعالیت مناسب این جفت ماهیچه نمی توانند با یکدیگر منقبض یا منبسط شوند زمانیکه نورون های یک ماهیچه قادر بتحریک شدن نیستند نورون های دیگری تحریک پذیری می یابند .برخی از داروها مانند استرکنین می توانند کیفیت منع موثر را از میان بردارند . بواسطه مسمومیت با استرکنین محرک هر دو ماهیچه ها را با یکدیگر منقبض و منبسط می کند ودر نتیجه تشنجات شدید عارض می گردد .

ساختمان مغز
قسمتی از دستگاه عصبی که برای روانشناسان اهمیت خاص دارد مغز می باشد. از یکطرف این علاقمند بواسطه درگیریهای مغز در یادگیری _ادراک _ تعقل و اعمال مشابه آنها بوده و از سوی دیگر بعلت رشد خاص مغز انسان که باعث برتری بشر بر سایر موجودات عالم گردیده است .برای سهولت مطالعه مغز آنرا به سه بخش تقسیم می کنند ۱) مغز قدامی شامل دو نیمکره های قدامی مغز ۲) مغز میانی و ۳) مغز خلفی شامل پایک های مغزی بصل النخاع _ و مخچه .بصل النخاع حاوی مراکز فعالیت های زندگی مانند دمزدن تنظیم کار قلب ونظائر آنهاست . مخچه وظیفه اصلی در حفظ تعادل بدن دارد .
ساختمان مخ
مشخص ترین قسمت مغز در انسان بنام مخ خوانده می شود که سطح خارجی آن (کرتکس) از چین و شکن های فراوانی پوشیده شده است .شیارهای اصلی مخ را به بخشهای بزرگتر تقسیم کرده اند . مهمترین شیارهای مغز عبارتند از ۱) شیار رولاندو که باعث مجزا شدن بخش پیشانی از آهیانه می شود و ۲) شیار سیلویوس که عمودی بوده و بخش های پیشانی و آهیانه را از بخش گیجگاهی جدا می سازد و ۳) شیار عمودی خارجی که در عقب مخ قرار دارد .
مغز و مراکز خاص آن بصل النخاع ، پا یک های مغزی و همچنین مخچه نیز نشان داده شده اند .منطقه مشخص شده با نقطه (D) که در قسمت قدامی شیار رولاندو قرار گرفته مرکز آغاز اعصاب آورنده می باشد وبه ناحیه حرکتی موسوم است .منطقه هاشور زده که در قسمت خلفی شیار رولاندو واقع است (B) ناحیه حسی می باشد . بخش (A) مخصوص بینائی و بخش (C) مخصوص شنوائی هستند .

روشهای مطالعه فعالی های مغزی
مطالعات دقیق نشان می دهند هر یک از بخشهای مغز داری فعالیت مخصوص بخوداست که در رفتار آدمی ظاهر می گردد. بمنظور مطالعه این کیفیت روش های مختلفی پیشنهاد گردیده اند که چند نمونه را ذکر خواهیمکرد.
تالاموس و جسم پینه ای (متشکل از الیاف عصبی که دو نیمکره مغز را بهم ارتباط میدهند) و قسمتی ازناحیه بویایی و چشایی (E) نیز آشکار هستند. نواحی مخصوص بویایی و احساس مزه در سطح زیرین ناحیه گیجگاهی قرار دارند.
(نقل از روانشناسی عمومی اثر: Fryer _ 1967)
۱_ روش قطع کردن، چنانچه با آسیب دیدن قسمتی از مغز اعمال روانی خاصی مختل گردد می توان نتیجه گرفت بخش مزبور با اعمال روانی خاص ارتباط مستقیم دارد.
گاهی اوقات در نتیجه تصادف یا خونریزی مغزی و یا غده ها بخش هایی ازمغز منهدم می گردند و می توان با مطالعه رفتار چنین افرادی اطلاعات مهمی درباره فعالیت مغز بدست آورد. اغلب اوقات وسعت تباهی بقدری است که رفتارهای گوناگون را در بر گرفته و امکان مطالعه یکایک آنها وجود ندارد. در تجربیات باحیوانات ممکن است از این مشکل پرهیز نمود و بافت مغزی را طوری برداشت که بتوان رفتار وحالت روانی را تحت ضبط وکنترل قرار داد. قطع بافت مغز برای مطالعه رفتار اساس این روش را تشکیل می دهد. تجربه نشان داده است در بشر قطع بافت بخش پس سری ایجاد کوری می کند لذا می توان نتیجه گرفت بینایی بستگی به فعالیت بافت های این ناحیه دارد. با استفاده از این روش فعالیت بسیاری از بخش های مغز شناخته شده اند.
۲_ روش فساد تدریجی ، بمنظور کشف ارتباطات میان بخش های مختلف مغز گاهی اوقات روش قطع کردن همراه با روش فساد تدریجی بکار می رود. اگر الیافی در سلسله اعصاب بریده شود بتدریج فساد پیدا کرده و با نتهای خود یعنی جسم سلولی می رسد. بدین ترتیب اگر رابطی در مغز قطع گردیده آنگاه مطالعه دقیقی بعمل آید که فساد تدریجی در چه نقاطی رخ داده اند می توان بدین وسیله مسیر ارتباطات عصبی را دنبال نمود.
۳_ روش ضبط الکتریکی ، در مورد فعالیت نورون ها ملاحظه کردیم که می توان فعالیت مزبور را ثبت و ضبط نمود. اینمسئله هنگام مطالعه مراکز فعالیت مغز اهمیت زیادی دارد. می توان پاسخ مغز را به انواع محرک ها ثبت نمود و بدین ترتیب مراکزی را که به محرک ها پاسخ می دهند کشف کرد. از این روش برای تعیین مراکز حواس استفاده نموده اند. مثلا ملاحظه شده صوتی با شدت خاص اختلاف سطح بخصوصی در ناحیه ای از مغز بوجود می آورد و اصوات دیگر در نواحی مجاور آن صاحب اثرمی گردند.
۴_ روش تحریک مستقیم _ تحریک مستقیم مغز تاثیر دقیق و مشخصی روی رفتار دارد. مثلا اگر با ضربه الکتریکی ناحیه حرکتی مغز تحریک گردد انقباض دست و یا پا بوجود می آید. این روش دربادی امر در تجربیات حیوانی بکار می رفت ولی بتدریج دامنه آن به مطالعات در مورد انسان نیز گسترش یافته است. جراحان مغز ضمن جراحی غدد مغزی نواحی کرتکس را با ضربه های الکتریکی تحریک کرده اند و بیماران می توانند اثرات این قبیل تحریکات را بوضوح بیان کنند . چنانچه نواحی حسی تحریک شوند تجربیات مخصوص و مربوط گزارش می شوند. تحریک ناحیه بینایی سبب پاسخ هایی بصورت چشمک زدن نور _ رنگ ها_ صفحه های آبی و سبز _ صفحات رنگین و نظائر آن می گردد. بهمین ترتیب تحریک ناحیه شنوائی اصوات مختلف مانند صدای (تیک تیک) یا (ضربه زدن) را ایجاد میکند. تحریک ناحیه حرکتی نیز سبب حرکت اعضاء بدن می گردد.
جالب ترین تجربیات رابا تحریک بخشهای مختلف ناحیه گیجگاهی بدست می آورند. برخی از آنان شامل اوهام و تخیلات و رویا و ایجاد خاطرات بسیار گذشته می باشند.

مراکز خاص فعالیت درمخ
قبلا اشاره کردیم ناحیه حرکتی در بخش قدامی شیار رولاندو و ناحیه حسی در بخش خلفی این شیار قرار دارند.

فعالیتهای متشکل تر مغز
آسکودا (۱۹۵۳) مطالعات دقیقی در زمینه مراکز فعالیت مغزی مخصوصا از جنبه یادگیری انجام داده که شمه ای از آن بیانمی گردد.
الف _ تمرکز فعالیت کامل در یک منطقه مغز_ چنانچه تباهی منطقه خاصی از مغز باعث از میان رفتن کامل فعالیت های روانی مشخص گردد و حتی بوسیله یادگیری و تعالیم و کوششهای خاص این کیفیت رجعت نکند می توان اظهار داشت این فعالیت بطور کامل در ناحیه تباه شده قرار گرفته است. بهترین مثال بازتاب ساده ای است. گاهی در اثر شلیک گلوله و یا تصادف، بخشی از نخاع شوکی آسیب می یابد. در چنین مواردی فعالیت های حسی یا حرکتی زیر ناحیه مصدوم شده بطور کامل یا نسبی متوقف می گردند.
ب _ نواحی قرینه _ برخی اوقات یک فعالیت خاص دارای دو ناحیه قرینه در مغز می باشد که در صورت تباهی یکی از آنها دیگری انجام وظیفه می نمایند. در اینحالت گویند ناحیه دوم بجای ناحیه اول فعالیت میکند.
ج _ فرضیه یکنواختی ظرفیت _ مطابق این فرضیه بخش های مختلف مغز قادرند اعمال روانی خاص یکدیگر را انجام دهند. در اینحال گفته میشود مغز یکنواختی ظرفیت نشان می دهد. مثلا اگر بخشی از ناحیه پیشانی مغز در عمل لوبوتومی برداشته شود فعالیتهای آن بوسیله قسمتهای مجاور بخش محذوف انجام می گیرد مع الوصف کیفیت فعالیت ها جنبه کلی دارند. بعبارت دیگر می توان گفت احتمالا نواحی مغزی بر اساس فعالیتهای عمومی و کلی عمل می کند در نتیجه هر قدر میزان تباهی شدید تر باشد فعالیت خاص نیز صدمات بیشتری نشان می دهد. جراحات وسیع اثرات عمیق روی فعالیت نواحی مجروح می گذارند. بتدریج فعالیت این نواحی وسیله بافت ها و بخش های مجاور آنها انجام می گیرد و بدین ترتیب بنظر می رسد فرضیه یکنواختی ظرفیت مغز در اجرای این امر موثر باشد.

شرطی شدن و تمرکز فعالیتهای مغز
پاولف ضمن مطالعات خود در مورد باز تاب های شرطی در سگ معتقد بود از این طریق بمطالعه مستقیم کرتکس مغزی پرداخته است. از این روی پاولف تصور نمود نقش کرتکس در ایجاد پاسخ های شرطی غیر قابل انکار بود. اکنون تجربه ثابت نموده این تصور صحت ندارد زیرا حتی حیواناتی که بدون کرتکس میباشند و در اثر جراحی کرتکس آنها برداشته شده است می توانند پاسخ های شرطی را ظاهر سازند.
در این موارد ظاهرا سازمانهای مغز تحتانی نقش اصلی را ایفا می کنند. بنابراین شرطی شدن در حیواناتی که حتی دارای ضایعات عمیق ناحیه کرتکس هستند ظاهر می شود.
از این روی باید تحقیق نمود چه سازمانهای عصبی در ظاهر شدن این پدیده موثرند. مثلا آیا در حیواناتی که نخاع شوکی آنان از ناحیه زیر مغز قطع گردیده شرطی شدن بوجود می آید؟ اگر مواظبت کافی انجام گیرد این حیوانات را می توان مدتی زنده نگاه داشت تا پدیده شرطی در آنها بوجود آید. بطوریکه در فصل یادگیری بتفصیل خواهیم دید از محرک الکتریکی بعنوان محرک غیر شرطی و ضربه الکتریکی بر پای عقب محرک غیر شرطی است که بطور معمول انجام می گیرند. در چنین آزمایش هائی ملاحظه می شود یکنوع واکنش غیر شرطی به محرک شرطی داده می شود که تا عضو نیز میرسد ولی به هیچ وجه یادگیری شرطی نیست. نتایج تجربیات مزبور نشان می دهند که در شرطی شدن سازمانهائی بالاتر از نخاع شوکی بکار می روند. بعبارت دیگر مغز در پدیده مزبور نقش اصلی را دارد ولی چون ملاحظه نمودیم در حیوانات بدون کرتکس نیز شرطی شدن بوجود می آید لذا عامل اصلی سازمانهای مغز تحتانی است. بدیهی است در حیواناتیکه کرتکس نیز فعال است پاسخ های شرطی دقیق تر و روشن تر آشکار می شوند. در بحث مربوط به یادگیری وسیله شرطی شدن نیز از این مقوله بتفصیل بحث خواهد شد.

یادگیری انتخابی
یادگیری انتخابی (یادگیری با تمیز) که در مقام مقایسه با یادگیری شرطی نوع غامض تر یادگیری است محتاج به بستگی های خاص عصبی می باشد. در مورد تمیزهای ساده از دست دادن نیمی از کرتکس ناراحتی محسوسی بوجود نمی آورد ولی اگر موجودی یکنوع یادگیری انتخابی ساده مانند تمیز در ادراک بصری را قبل از تخریب کرتکس خودش فرا گیرد پس از آن قدرت تمیز و تشخیص را از دست می دهد. مع الوصف با تمرین مجدد یادگیری انتخابی رجعت می کند.
برای روشن شدن مطلب بذکر مثال می پردازیم. لشلی (۱۹۲۰) ملاحظه کرد درموشهائیکه مغز آنها آسیب یافته بود یادگیری انتخابی ساده سریعتر از موشهای عادی انجام می گرفت. یادگیری انتخابی بدین طریق بود که موشها باید می آموختند به حجره های روشن بجای حجره های تاریک بروند. توجیح احتمالی این کیفیت آنست که موش های عمل شده کمتر تحت تاثیر عوامل منحرف کننده واقع شده و ضمنا میزان ترس آنها نسبت بموش های سالم نیز کمتر بود. پس از اینکه یادگیری انتخابی فرا گرفته شد موش های سالم نیز تحت عمل جراحی قرار گرفتند. ملاحظه گردید تباهی بخش خلفی مغز موجب از میان رفتن یادگیری مزبور شد. پس از تمرین اعاده آن حاصل گردید.
لشلی از تجربیات خود جنین نتیجه گرفت: ۱_ در یادگیری انتخابی تمرکز فعالیت مغزی مشاهده می شود زیرا فقط با تباهی بخش خلفی مغز یادگیری از میان رفت. ضمنا موش هائیکه پس از تحریکاین بخش دوباره یادگیری را آموختند با تباهی سایر بخشهای مغز یادگیری مزبور فراموش نشد ۲_ همبستگی قابل ملاحظه ای میان وسعت تباهی مغز و میزان از دست دادن یادگیری وجود داشت. ضمنا لشلی متوجه شد قسمتهائی از کرتکس که با مراکز پایین تر تالاموس رابطه داشتند هنگام تباهی بیشتر موجب از میان رفتن یادگیری انتخابی می گردیدند. بنابر این بنظر می رسد یاد گیری تمیز های ساده بینائی معمولا با سازمانهای بخش خلفی کرتکس که ارتباطاتی با تالاموس و قسمت بینائی دارند بستگی دارند با وجود این پس از تباهی قسمتهای مزبور یادگیری با تمیز و تشخیص انجام می گیرد.

یادگیری ماز
اطلاعاتی که از تجربیات مربوط به یادگیری ماز حاصل شده جملگی موید یک نکته اند که هر قدر میزان تباهی یاخته های کرتکس بیشتر باشد یادگیری مزبور مشکلتر خواهد شد. برای نشان دادن این مطلب لشلی از سه نوع ماز با دشواریهای متفاوت استفاده کرد. در این بادی امر توجه نمود یادگیری اولیه برای حیواناتی که دارای تباهی بافت مغزی بودند.

فعالیت های روانی و ناحیه پیشانی
در مقام مقایسه مغز آدمی و سایر حیوانات مشاهده می کنیم بخش پیشانی مغز رشد قابل ملاحظه ای نموده است. از این روی تصور می کنند ناحیه پیشانی مرکز اعمال خاص بشری می باشد. قدرت هائی مانند هوش فوق العاده بشر همراه با توانائی او در ضبط هیجانات و تفکر انتزاعی را از آن ناحیه مزبور میدانند. افرادی که دچار صدمات و جراحات مغزی در این ناحیه شده اند صحت مطالب فوق را نشان می دهند ولی بهترین دلائل را بوسیله آزمایش با حیوانات می توان بدست آورد. بسیاری از محققین از میمون ها بعنوان آزمایش استفاده می کنند. هارو و داگنون اثرات تباهی ناحیه پیشانی را روی واکنش های تاخیری مطالعه نموده اند. در واکنش های تاخیری آزمایش شونده چگونگی پنهان کردن اشیاء را وسیله آزمایش کننده ملاحظه می کند و سپس سعی در پیدا نمودن آن می نماید. معمولا مقداری غذا در ظرفی خارج از قفس حیوان می گذارند و حیوان به جریان مزبور توجه می نماید. آنگاه حجابی بین ظرف غذا و قفس برای مدت زمانی قرار می دهند و حیوان باید مکان غذا را بخاطر بسپارد و پس از برداشتن حجاب بتواند آنرا پیدا کند. هارلو گزارش می کند زمان بخاطر سپردن در واکنش تاخیری بواسطه جراحات ناحیه پیشانی کاهش قابل ملاحظه ای می یابد.
در انسان برخی اوقات بمنظور کاهش عوارض شدید بیماریهای روانی اقدام به قطع ناحیه پیشانی می کنند. پس از عمل جراحی مزبور عوارض ثانویه خاصی بروز می نمایند. جراحی باینصورت انجام میگیرد که سوراخی در جمجمه بوجود آورده آنگاه با چاقوی مخصوصی ارتباط میان کرتکس پیشانی را با نواحی مغز تحتانی قطع مینمایند. همانطوریکه اشاره شد جراحی مزبور روی بیمارانی که سالیان متمادی در موسسات روانی نگاهداری شده و امیدی به بهبودی آنها نمی رود انجام می گیرد. جراحی می تواند در بهبود نسبی حالات آنها تا حدودی موثرمی تواند در بهبود نسبی حالات آنها تاحدودی موثر واقع گردد. علیرغم فوائدی که این روش درمانی برای بیمار در بر دارد عوارض ثانویه دیگری را بوجود می آورد. بنظر گلدستین بارزترین ناراحتی بیمار عدم توانائی او در مورد تفکر انتزاعی است.
چنانچه از این افراد بخواهند اشیاء را بر حسب موارد استفاده خود طبقه بندی نمایند از عهده ساده ترین وجه تمایز عاجز خواهند بود مثلانمی توانند کتاب ها را باهم ، وسایل غذا خوری را با یکدیگر جدا جدا طبقه بندی نمایند.

شبکه عصبی و نقش آن در هیجانات
فعالیت های دستگاه عصبی آدمی منحصر به دریافت محرکها، انتقال آنان بمراکز مخصوصی در مغز در جهت پاسخ ها از مغز نمی گردد بلکه شامل مراحل متشکل و پیچیده فراوانی می شود که اکنون بشرح یک نمونه آن می پردازیم. قسمتی از فعالیت مغز وسیله دستگاه شبکه ای فراهم می شود. شبکه مزبور در ایجاد یک حالت آمادگی عمومی دخالت دارد.
تحریکاتی که از دستگاه شبکه ای به کرتکس می روند سبب ایجاد یک حالت آمادگی و بیدار باش می شوند و بدین ترتیب با فعالیتهای خواب و بیداری بستگی پیدا می کنند. این کیفیت وسیله موج نگاری مغزی قابل ملاحظه می باشد. دو محقق بنام موروزی و مارگون ضمن تحقیقات خود بدین کیفیت توجه کردند بدین معنی هنگام تحریک نمودن دستگاه شبکه ای یک گربه درحال خواب با محرک الکتریکی ضعیفی حیوان ناگهان بیدار شد و حالت آماده باش بخود گرفت.

موج نگاری مغز و یادگیری
بدیهی است قدرت و شدت محرک در ایجاد میزان آمادگی نقش اصلی را دارد ولی اهمیت محرک برای ارگانیزم برخی اوقات برشدت آن چیره می شود.
مثلا مادر شب هنگام صدای ضعیف طفل خود را شنیده و از خواب می پرد در حالیکه صدای قوی عبور کامیون او را بیدار نمی کند.
بنابر این یادگیری نقش مهمی در آمادگی دارد و از دو راه اعمال نفوذ می کند. مورد اول مسئله عادت است. صدای خیابان بتدریج برای شخصی که در آن حدود زندگی می کند عادت شده و بآن توجهی نمیکند. مورد دوم که در مثال مادر صدای طفل او آشکار شد باید دستگاهی برای تمیز و تشخیص بین محرکها وجود داشته باشد تا یکی را قدرت بخشیده دیگری را تضعیف نماید. مطالعات اخیر با استفاده از موج نگاری مغزی هر دو مطلب را ثابت نموده اند.

فرضیه حرکتی آگاهی
آنچه آزمایش های فوق درباره ارتباط میان شرطی شدن و موج نگاری مغز نشان داده اند ثابت می کند پدیده هائی مانند آگاهی، آمادگی، و توجه که نشانه کاملی از فعالیت های درونی مغز هستند درواقع متکی بر تحریکات خارجی می باشند. بنابراین باید به این پرسش پاسخ داد که آیا آگاهی و پدیده های مربوط به آن مراکزی در مغز دارند و یا اینکه این پدیده های روانی نتیجه فعالیت های حرکتی میباشند. واتسون در حقیقت ابداع کننده فرضیه حرکتی بود زیرا عقیده داشت تفکر چیزی جز کلام بدون صدا نیست. گرچه عقاید واتسون در این زمینه جنبه قاطعیت ندارند باوجود این فرضیه حرکتی و نقش آن در آگاهی و پدیده های مشابه آن تا حدودی با ثبات رسیده است. تجربه نشان داده است بین الگوهای فعالیت ماهیچه ای و حوادث روانی بستگی وجود دارد. جیکوبسون از قدرت روانی برای استراحت کامل ماهیچه های آزمایشی شوندگان خود استفاده می کرد. در اینحالت هنگام ثبت و ضبط ظرفیت ماهیچه ای هیچگونه انقباض و تنش مشاهده نمی گردید. دیویس ظرفیت فعاله بخش مختلف بدن افرادیرا که در ذهن خود محاسباتی انجام می دادند اندازه گیری نمود. محقق مزبور ملاحظه کرد همراه با فعالیتهای ذهنی ظرفیت فعاله بازو و دست آزمایش شونده که معمولا برای فعالیت بیشتری استفاده می شد افزایش یافته و بطور کلی در سراسر بدن منتشر می گردد. آزمایش مزبور نشان می دهد هنگام انجام اعمال ذهنی مانند حل مسائل ریاضی ماهیچه های دست و انگشتانی که معمولا برای نوشتن بکار می روند بطور غیرمستقیم دخالت دارند.

حواس و پدیده های مخصوص آنها
زمانیکه ویلهلم و ونت اولین آزمایشگاه روانشناسی را در سال ۱۸۷۹ در لایپزیک تاسیس نمود توجه خاصی بمطالعه احساس و ادراک ظاهر ساخت و از اطراف و اکناف دانش پژوهان در محضر او تجمع نمواه و مبطالعه هشیاری از طریق درونگری با کمک حواس خود پرداختند. از آن زمان ببعد تحقیق در زمینه احساس و ادراک توسعه یافته و امروزه تنها رشته هایی از روانشناسی که دانش دقیق و قابل اطمینانی در دسترس می گذارند دو زمینه فوق می باشند. در این فصل بمطالعه گیرندگان یعنی حواس می پردازیم زیرا بوسیله آنها ارتباط فرد با محیط حاصل شده احساس و ادراک نتیجه می گردند.
ارسطو تصور میکرد بشر دارای حواس پنجگانه شامل بینایی، چشایی، بویایی، شنوایی و لامسه می باشد. امروزه تحقیق نشان داده است حواس دیگری مانند احساس گرما، سرما، درد، حس ماهیچه ای و توازن نیز قابل ملاحظه و در خور توجه هستند. مثلا حس ماهیچه ای سبب تشخیص حرکات بخش های بدن می گردد و حس توازن و یا احساس دهلیزی گوش باعث درک تعادل و حرکات کلی بدن می شود.
علاوه بر این برخی از حواس پنجگانه را نیز به بخش های جداگانه تقسیم می کند مثلا چشائی از لااقل چهار حس ابتدائی تشکیل گردیده است که عبارت از احساس برای شوری، شیرینی، ترشی و تلخی می باشند. بینایی را نیز می توان در ابتدا بدو حس تقسیم نمود که یکی برای تشخیص رنگ ها و دیگری برای سیاه و سفید است. تشخیص رنگ نیز شامل احساس برای رنگ های اصلی (مانند قرمز، سبز و آبی) می باشد که هر یک جداگانه قابل مطالعه هستند. درمورد احساس بویایی نیز کاملا آشکار نیست که آیا حس مزبور ساده و یا متشکل از چند حس دیگر است.

همبستگی های فیزیکی ، روانی
فرضیه موجی نور بیان می کند نور از انرژی الکترومغناطیسی تشکیل شده و بصورت امواج منتشرمی گردد میگردد. در این مورد باید دو نکته اساسی یعنی طول موج و دامنه موج را مطالعه نمود که اولی با رنگ و دومی با انرژی نورانی ارتباط دارند.
و همچنین رنگ های ترکیبی مشخص گردیده اند نماش داده شده است. ارغوانی که بخش کامل نشده دایره را تشکیل می دهد یک لون روانی است که از ترکیب رنگهای اصلی قرمز و آبی بدست می آید و طول موج منفرد یا خاصی آنرا ایجاد نمی نماید.

پس تصویر منفی
اگر به لکه قرمزی برای مدت سی الی چهل ثانیه نگاه کنیم و سپس به زمینه سفید یا خاکستری توجه نمائیم لکه سبز مایل به آبی که با اندازه لکه قرمز می باشد در روی زمینه مزبور ظاهر می گردد. این پدیده را پس تصویر منفی می خوانند. لون پس تصویر منفی همیشه مکمل لون محرک اصلی است.

رنگ کوری
رنگ کوری شدت و ضعف دارد و ممکنست بصورت کامل یعنی عدم تشخیص کلیه رنگها و یا بشکل ناقص یعنی تشخیص برخی از رنگها آشکار شود. کسیکه رنگ کوری کامل دارد دنیا را کلا بصورت خاکستری می بیند. چنین حالتی بسیار نادر است. فراوانترین حالت رنگ کوری نوع قرمز، سبز است که مخصوصا در مردها شایع می باشد. کسانیکه دچار این کیفیت هستند از تمیز و تشخیص رنگ سبز از قرمز عاجز بوده هر دو را بصورت رنگ زرد می بینند. با توجه بفرضیه یونگ ، هلم هولتز می توان رنگ کوری را بشرح زیر توجیه نمود: چون برای تشخیص تمام رنگ ها هر سه نوع مخروطها بکار می روند در رنگ کوری یک یا چند نوع ازمخروطها طبق فرضیه یونگ هلم هولتز فعالیت نمی کنند. بنابراین مثلا در مورد رنگ کوری نوع قرمز، سبز دو حالت امکان دارد، یکی اینکه مخروط مخصوص رنگ قرمز فعالیت نکند و دیگر آنکه مخروط مخصوص رنگ سبز تشخیص رنگ ندهد. در هر دو مورد رنگ کوری نوع قرمز، سبز حاصل می شود. این نظریات از راه تجربه نیز ثابت گردیده است.

منابع و ماخذ:

ـ روانشناسی عمومی / دکتر سیروس عظیمی
ـ راهنمایی و مشاوره (مفاهیم و کاربردها) دکتر عبدالله شفیع آبادی
ـ مشکلات رفتاری / نویسنده : ایزولده انله / مترجم: سپیده خلیلی
ـ روان شناسی تربیت / دوره کاردانی تربیت معلم کد ۱۰۱۹

مقاله روانشناسی عمومی

نظر خود را بگذارید .

تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به کانون مهندسین نور میباشد .

نقشه سایت
قالب وردپرس